تبليغاتX
طرح های پراکنده -

دنیای من دنیای کوچک مه آلودی ست،سخت دیده می شوم از آن سوی این همه مه... و سخت فهمیده...

وقتی نامفهوم باشی،درد دارد خیلی چیزها...دوست دارم همه چیز را از آن سوی مه قشنگم ببینم،طوری که همه شان،نرم شده باشند،محو،بدون گوشه های تیز برنده،که زخم می زنند...

اطرافم پر است از صداهایی که صورتشان را نمی بینم،از پشت این همه مه،و بدجور دوست دارم گرماشان را...آن ها هم مرا نمی بینند،و شاید دوست دارند،چرخ زدن هام را...که دیوانه وار...

شوریده ی پریشان احوال که باشی، و بیش از هر چیز غرق در دنیای خودت،می شود که دلت می گیرد،خیلی...از تنها نبودنت...از این که درگیری...درگیر کسانی که می خواهند بیش تر از صداهای بی صورت باشند،با گوشه هایی تیز و یک دنیا خواسته های عجیب... و تو کوچک تنهایی هستی که نمی توانی دوستشان نداشته باشی،گیر کرده ای اینجا...نه رهات می کنند که بچرخی،برقصی،زیبایی و تنهایی ت را،نه در آغوشت می گیرند که مستانه ببینی همه چیز را...

دنیای غریبی دارید شما آفتابی ها...من دنیای کوچک مه گرفته ام دوست تر می دارم...



*دلم می خواهد تنها باشم...تنهای تنها...یک رقص تک نفره ی ابدی...

*بعضی وقت ها،بیش تر وقت ها،خیلی هم دیگر را آزار می دهیم...

*زیادی زود می شکنم...و بی رحم می شوم.دوست دارم تنها باشم،و وسط زیبایی های ظریف و مه آلود چرخ بخورم...نه بشکنم،نه کسی را آزرده کنم...

کاش می توانستم...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 23:32 توسط روح سرکش |