تبليغاتX
طرح های پراکنده - برای یک غریبه ی نادیده...یا دیده...

از آن روزهای کوفتی ست...از همان ها که یک بار گفتم،اشک ها رهات نمی کنند و نمی دانی برای کدام نادیده ی عزیز اینهمه داری اشک می ریزی...الان اما خیال می کنم برای خودم...شاید هم آن نا دیده دنیایش زیادی شبیه من است...

از این روزها خوشم نمی آید...پر از بغض...پر از حقیقت های خیلی بزرگ...و پردرد...انگار همه چیز را شکل خودشان می بینم...شاید هم الان زیادی حالم خوب نیست...روزهایی که دلت بدجور چیزی می خواهد ککه از این حس درت آورد...و بد مصب همه چیز دست به دست هم می دهند که چیزی نباشد!...انگار کن جادوگری را که برای طلسم هاش،برای معجون عشقش،اشک می خواهد،هر کاری می کند که اشک بریزی...عشق برای همین خیلی وقت ها درد دارد...

دلت یک دست می خواهد...دستی که بدون سوال دستت را بگیرد و گرم شوی...یا حتی فقط یک نگاه کوتاه مهربان...که نپرسد،که دلزده نشود...فقط باشد،لحظه ای...به همین لحظه های کوچک هم راضی می شوی،آغوش های محکم گرم پیشکش از ما بهتران!

شاید،فقط شاید اگر کمی شانس بیاوری،از پشت پرده ی اشک هات چیزی ببینی که کمی حالت را بهتر کند...شاید...و من خیال می کنم که شاید...



*نمی دانم...کمی از خودم بدم می آید...

*کاش می توانستم همه ی این تردید ها و بدبینی ها را پس بزنم...گاهی اصلا نباید حدس زد...این را فهمیده ام...بیش تر وقت ها همه چیز جور دیگری ست...

*هنوز هم دلم یک دست می خواهد...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 0:49 توسط روح سرکش |