وقتی که می بینم هنوز هم می توانم از بازی نگاه ها لذت ببرم...بزرگ ترین لذت دنیا را،می فهمم که چقدر همه چیز بر وفق مراد است و من چقدر من!...و نظر بازی زیبا ترین کلمه ی دنیا...
دوست دارم بنشینم،کمی در تاریکی،تاریک تر از نور غالب،و نگاه کنم...یعنی فقط اجازه بدهم نگاه ها کار خودشان را بکنند و من تماشایشان کنم...مثل بازی چند بچه ی بازیگوش...و بعد تر،مثل یک عالم آب نبات خوشمزه،مزه مزه شان کنم!...یک قوطی پر از این نگاه ها دارم...!...یک قوطی خوشرنگ گرد...پر از نگاه های آلبالویی و لیمویی و نعنایی!...
با نگاه های بازیگوش نعنایی بازی کنم و به نگاه های دوستانه ی لیمویی لبخند بزنم...و نگاه های مهربان آلبالویی را گوشه ای کنار بکشم و در آغوش بگیرم!...عاشق نگاه های مهربان کوچکم،که ازشان پولک می ریزد...از آن ها که کمی طولانی اند...و می شود مچشان را گرفت...و آن یک لحظه ای که گیر می افنتد،می توانی یک مشت پولک جمع کنی برای دامنت!...
گوشه ها را برای همین خیلی دوست دارم...هیچ دوست ندارم نگاه ها کنارم نشسته باشند...همیشه نگاه های خوشمزه از آن دورترها می آیند...از آن جا که خیال می کنند جایشان امن است و گیر نمی افتند...اما من شکارچی خوبی هستم... یک قوطی پر نگاه دارم!و دامن دامن پولک!...