بدجور، بدجور زندگی را عاشقم این روزها...شاید بدجور صفت قشنگی نباشد برای عاشقی!!ولی من همین طور عاشقم!...
امروز از آن روزها بود که دلم می خواست بپرم و همه را بغل کنم...هیچ شده این حس را تجربه کنی؟..خیال کنی انا الحق را تو گفته ای نه حلاج...و همه را دوست بداری،بی هیچ خودخواهی...فقط برای اینکه هستند و همه بی نظیرند...هر کدامشان به تنهایی...با علایقشان و عشق هاشان و دیوانگی هاشان...بدجور زندگی را عاشقم...و آدم ها را!...
وقتی که آدم هایی را می بینم که روح هاشان به روحم نزدیک است،خدا را انگار نشسته کنارم حس می کنم!...به قول دوستی،آدم هایی هستند،آدم هایی که علایق مشترک دارند،که در دنیای دیگری همه با هم یک بار زندگی را زیسته اند!...در این دنیا فقط کافیست همدیگر را پیدا کنند...
برای من دیدن چشم هایی که برق می زنند بزرگ ترین لذت دنیاست...چشم های آشنا...این جور وقت ها همه ی بدبینی هام دود می شوند به هوا...و فقط عشق می ماند و شادی ناب و زندگی...
آخ که من مستم...مستم....مست....
*جایی چیزی شبیه این خواندم،که می گفت،گاهی آدم دلش می خواهد فقط کسی را لمس کند...و من دلم می خواهد کسی را لمس کنم و همه ی عشقم را به او بدهم...همه را...یک لمس کوچک حتی...هر کسی را که جزئی از زندگیست...
*من دیوونه م! می دونم! داره برف میاد آخه! چه خوب! چقدر زندگی خوبه!و همه چیز دوست داشتنی! شده خیال کنی هیچوقت غصه دار نمی شی؟ من الان همونجوریم!
*راستی جوجویی مونم که عروس شده! کلی تبریک تپلی! یه عالمه واست خوشحال شدم!ماچ ماچ! آبدار!