یکی بود یکی نبود.زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود...روزی روزگاری در سرزمینی که لازم نیست خیلی دور باشد،چون همه جا مردهای خیکی پیدا می شوند،مردی خیکی زندگی می کرد که همه به او مرد خیکی می گفتند.
روزی مرد خیکی تصمیم گرفت رژیم بگیرد و لاغر شود تا دیگر کسی به او مرد خیکی نگوید،تازه هیچ کس هم عاشق یک مرد خیکی که همه مسخره اش می کنند،نمی شود.پس او روزها و روزها غذا نخورد تا لاغر شد،خیلی خیلی لاغر.و دیگر کسی به او نگفت خیکی و او خوشحال بود.
روزی که داشت از مسیر همیشگی اش به طرف محل کارش می رفت،زنی به طرف او آمد.مرد با خودش فکر کرد:" وای! چه زن خیکی گنده ای!" و لبخندی زد،خوشحال از اینکه دیگر هیچ کس این فکر را در مورد او نمی کند.
زن جلوتر آمد و سلام کرد و با کمی من و من گفت:"از وقتی که شما لاغر شده اید من بی نهایت ناراحت و غصه دارم."مرد خیکی که حالا دیگر خیکی نبود با تعجب گفت:"چرا؟؟"زن گفت:"چون من همیشه فکر می کردم که هیچ کس عاشق یک زن خیکی مثل من که همه مسخره اش می کنند نمی شود و همیشه ناراحت بودم تا اینکه شما را دیدم و با خودم گفتم این مرد مرد رویاهای من است!چون بهتر از هر کسی مرا درک خواهد کرد! و از آن روز،هر روز که شما از این جا رد می شدید قلب من مانند پرنده ای کوچک و بی قرار می تپید! و دلم می خواست از همین پنجره پر بکشم و پیش شما بیایم و همه ی عشقی که وجودم را سرشار کرده است برایتان بگویم.اما شاید ندانید که اعتراف به عشق چقدر سخت است و من هم هر روز به امید اینکه فردا شهامتش را پیدا می کنم صبر می کردم تا اینکه شما اینقدر لاغر شدید و حالا من می دانم که شما هرگز عاشق من نخواهید بود...تنها امید من به شادی و زندگی خوب هم بر باد رفت...اوهو...اوهو...."زن دیگر نتوانست حرفش را ادامه دهد...
مرد در حالی که قطره اشکی را از گوشه ی چشمش پاک می کرد و در حالی که به شدت از عشق پاک زن متاثر شده بود و محبت عمیقی را در دل نسبت به این زن خیکی احساس می کرد،دست زن را با مهربانی گرفت و گفت:"نه عزیزم!من احساس تو را درک می کنم و هرگز تو را ترک نخواهم کرد!تو برای من از خوش هیکل ترین مانکن ها هم زیباتری! آیا با من ازدواج می کنی زیبای من؟..."
زن در حالی که اشک می ریخت گفت:"آری! آری!اوه!عشق من!این لحظه را بارها در خواب می دیدم!..."
و بعد آن ها دست در دست هم رفتند و در غروب محو شدند...و تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند...
*یه داستان از خزعبلاتی که سر کلاس وقتی حوصله م سر می ره می نویسم!...مال یه ترم پیشه!با یه سری تصویر سازی خنده دار!...جدیدا پیداش کردم احساس کردم باحاله!...فعلا همه ی چشمه های جوشان ذوق و استعداد نویسندگیم دچار خشکی فصلی شده!...به امید بارون!...
*راستی پنج شنبه تولدمه!...کادوها و تبریکات بی شائبه ی شما را پیشاپیش پذیرا هستیم!...:دی...
*بعضی وقتا...وقتی که "اتفاق عشق" می افته...دوستی ها ی خیلی خوبی رو از بین می بره...بعضی وقتا هم "اتفاق عشق" دوستی های خیلی خوبی رو تبدیل می کنه به رابطه های بی نظیر...
*ضدحال اینه که هر دوتای اینا با هم اتفاق بیفته...
*آخ که دلم تنگ شده...واسه روزای بی خیالی و خندیدن و عشششششششششق!....
*به نا امیدی از این در مرو بزن فالی...بود که قرعه ی دولت به نام ما افتد...