تبليغاتX
طرح های پراکنده - نور،نور،نور...عشق!

 

مثل یک مه سرگردان راهت را روی تنم پیدا می کنی...

دراز کشیده ام،سر می خوری روی تنم،

انگار که پیچکی،با هزاران دست نوازش...

-عزیزم؟تا حالا فکرکرده ای پیچک ها عاشق ترین گیا هان جهانند؟-

و بعد که سیال خواهشت،در آغوشم گرفت،تمامی،

نرم،

آرام،

وحشی،

بلندم می کند،همان مه سرگردان،

معلقم و تمام تنم آواز می خواند...

و بعدتر،تنها چیزی که از این بخار گیج* می ماند،

جرقه های رنگی نور است و داغ بوسه هات...

 

*فروغ

 

 

*به قول رفیقی:

"نمکین روزگاری است...از شهد چشمهای حضرتش سرشار...عشق می جوشد در خمخانه وجود..."

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 22:23 توسط روح سرکش |