مثل یک مه سرگردان راهت را روی تنم پیدا می کنی...
دراز کشیده ام،سر می خوری روی تنم،
انگار که پیچکی،با هزاران دست نوازش...
-عزیزم؟تا حالا فکرکرده ای پیچک ها عاشق ترین گیا هان جهانند؟-
و بعد که سیال خواهشت،در آغوشم گرفت،تمامی،
نرم،
آرام،
وحشی،
بلندم می کند،همان مه سرگردان،
معلقم و تمام تنم آواز می خواند...
و بعدتر،تنها چیزی که از این بخار گیج* می ماند،
جرقه های رنگی نور است و داغ بوسه هات...
*فروغ
*به قول رفیقی:
"نمکین روزگاری است...از شهد چشمهای حضرتش سرشار...عشق می جوشد در خمخانه وجود..."