تبليغاتX
طرح های پراکنده - شور زندگی...؟
 
من ساکن کوچه ای هستم

که مردان نارنجی پوشش غمگینند،

و پدران همیشه خسته اش،قدم هایشان را،می شمارند،

در رفتن و آمدن های بیهوده.

و مادران مهربان خانه هایش،

نفس هایشان را،

در بودن های هر روزه.

کوچه ای که صدای بازی کودکانش را گم کرده است،

پشت نداشتن های مدام،

و تلخی های بی پایان.

من ساکن این کوچه ام

و تنها،نگاه می کنم،

رد بازدم هایم را،

روی شیشه ی پنجره ی سرد...

 

 

 

*پخش مجدد...بعد از اینکه دوتا و نصفی ماژیک راندو و چارتا مقوا خریدم  و اندازه ی درآمد یه ماه یه نفرو توی یه ساعت خرج کردم...و وجدانم ده دقیقه درد گرفت...و به سرعت خوب شد...

نمی دونم چی درسته...واقعا نمی دونم ....

*و من همچنان عاشقانه هام را توی گوش بادهایی زمزمه می کنم که راه پنجره ی تو را بلدند...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:41 توسط روح سرکش |