که مردان نارنجی پوشش غمگینند،
و پدران همیشه خسته اش،قدم هایشان را،می شمارند،
در رفتن و آمدن های بیهوده.
و مادران مهربان خانه هایش،
نفس هایشان را،
در بودن های هر روزه.
کوچه ای که صدای بازی کودکانش را گم کرده است،
پشت نداشتن های مدام،
و تلخی های بی پایان.
من ساکن این کوچه ام
و تنها،نگاه می کنم،
رد بازدم هایم را،
روی شیشه ی پنجره ی سرد...
*پخش مجدد...بعد از اینکه دوتا و نصفی ماژیک راندو و چارتا مقوا خریدم و اندازه ی درآمد یه ماه یه نفرو توی یه ساعت خرج کردم...و وجدانم ده دقیقه درد گرفت...و به سرعت خوب شد...
نمی دونم چی درسته...واقعا نمی دونم ....
*و من همچنان عاشقانه هام را توی گوش بادهایی زمزمه می کنم که راه پنجره ی تو را بلدند...