تبليغاتX
طرح های پراکنده - حرف های مگو...

وقتی کسی را نمی شناسی،نگاهت هم که از اتفاق گره بخورد با او،هیچ اتفاقی نمی افتد،نگاهی ست پر از نافهمی،پر از سوال،و یا خیلی که خاص باشد پر از  میل برای شناختن...اما باز هم،مزه ی ترش نگاه های آشنا را ندارد.

اما دوست هات،روح های نزدیکی که قبلا با هم زندگی کرده اید،یک عالم حرف دارند برات...برای تویی که دنیات را کلمات ساخته اند...مهم نیست چه لباسی تنشان باشد این کلمات،می شناسی شان،چه به سادگی سلام های شاد صمیمانه باشند،چه به پیچیدگی نگاه یواشکی،وقتی که حواست نیست...

با هر دوستی گوشه ای از دنیات را قسمت کرده ای،تصویری از روحت را نشانش داده ای،حتی اگر به اندازه ی یک دید زدن کوتاه،از توی یک آینه ی قدی بوده باشد...و حتی این نگاه های کوچک عجیب ترند انگار،سنگین تر،خاص تر...می شوند حرف های مگو...از آن ها که دوست هات را نزدیک می آورد،با کلمات مرموزی که لباس سکوت تن می کنند...این کلمات مرموز،زاده ی دید زدن های گستاخانه اند...و من عاشق گستاخ های بی قانون!

بقیه ی اندکی را که بسیار دوستشان دارم،به خاطر همین حرف های مگوست که بینمان است.همین دید زدن های یواشکی،همان ها که نگاه را عمیق می کنند و کشدار،و در یک لحظه،فراری...این فرارهای بازیگوش پر از حرف را دوست دارم،پر از راز...

و نتیجه اش می شود یک لبخند...فرزند خلفی است،از نگاه و راز...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 23:45 توسط روح سرکش |