مثل یک مه سرگردان راهت را روی تنم پیدا می کنی...
دراز کشیده ام،سر می خوری روی تنم،
انگار که پیچکی،با هزاران دست نوازش...
-عزیزم؟تا حالا فکرکرده ای پیچک ها عاشق ترین گیا هان جهانند؟-
و بعد که سیال خواهشت،در آغوشم گرفت،تمامی،
نرم،
آرام،
وحشی،
بلندم می کند،همان مه سرگردان،
معلقم و تمام تنم آواز می خواند...
و بعدتر،تنها چیزی که از این بخار گیج* می ماند،
جرقه های رنگی نور است و داغ بوسه هات...
*فروغ
*به قول رفیقی:
"نمکین روزگاری است...از شهد چشمهای حضرتش سرشار...عشق می جوشد در خمخانه وجود..."
فرموده اند! پز بدهیم!...امر امر مطاع است!
به روحم،که با بی خیالی جلوه می کند،آزاد،مثل الهه ای که عریانی اش مایه ی شرمش نیست...آفرینش است،جریان زندگی از میان چرخ خوردن های وحشی زیبایی...ناب ناب...
به رویاهام...به سرزمینی که ملکه اش هستم...به همان زیبایی که یک دختربچه ی چهارساله می تواند باشد...
به عزیزترینم که مثل موسیقی پاک و ساده ی سازدهنی یک پسر بچه می ماند،در یک خواب خنک و سبک،در فاصله ی بی کرانه ی روز و شب...
به خانه ام...هر آن جا که دل هست...
و به دوستانم...همه ی همه شان...
*ما شادیم...و از فرط شادی در گنج خود نمی پوستیم!!!