تبليغاتX
طرح های پراکنده

 

مثل یک مه سرگردان راهت را روی تنم پیدا می کنی...

دراز کشیده ام،سر می خوری روی تنم،

انگار که پیچکی،با هزاران دست نوازش...

-عزیزم؟تا حالا فکرکرده ای پیچک ها عاشق ترین گیا هان جهانند؟-

و بعد که سیال خواهشت،در آغوشم گرفت،تمامی،

نرم،

آرام،

وحشی،

بلندم می کند،همان مه سرگردان،

معلقم و تمام تنم آواز می خواند...

و بعدتر،تنها چیزی که از این بخار گیج* می ماند،

جرقه های رنگی نور است و داغ بوسه هات...

 

*فروغ

 

 

*به قول رفیقی:

"نمکین روزگاری است...از شهد چشمهای حضرتش سرشار...عشق می جوشد در خمخانه وجود..."

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 22:23 توسط روح سرکش |

فرموده اند! پز بدهیم!...امر امر مطاع است!

 

به روحم،که با بی خیالی جلوه می کند،آزاد،مثل الهه ای که عریانی اش مایه ی شرمش نیست...آفرینش است،جریان زندگی از میان چرخ خوردن های وحشی زیبایی...ناب ناب...

به رویاهام...به سرزمینی که ملکه اش هستم...به همان زیبایی که یک دختربچه ی چهارساله می تواند باشد...

به عزیزترینم که مثل موسیقی پاک و ساده ی سازدهنی یک پسر بچه می ماند،در یک خواب خنک و سبک،در فاصله ی بی کرانه ی روز و شب...

به خانه ام...هر آن جا که دل هست...

و به دوستانم...همه ی همه شان...

 

 

*ما شادیم...و از فرط شادی در گنج خود نمی پوستیم!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 9:14 توسط روح سرکش |