تبليغاتX
طرح های پراکنده
 
من ساکن کوچه ای هستم

که مردان نارنجی پوشش غمگینند،

و پدران همیشه خسته اش،قدم هایشان را،می شمارند،

در رفتن و آمدن های بیهوده.

و مادران مهربان خانه هایش،

نفس هایشان را،

در بودن های هر روزه.

کوچه ای که صدای بازی کودکانش را گم کرده است،

پشت نداشتن های مدام،

و تلخی های بی پایان.

من ساکن این کوچه ام

و تنها،نگاه می کنم،

رد بازدم هایم را،

روی شیشه ی پنجره ی سرد...

 

 

 

*پخش مجدد...بعد از اینکه دوتا و نصفی ماژیک راندو و چارتا مقوا خریدم  و اندازه ی درآمد یه ماه یه نفرو توی یه ساعت خرج کردم...و وجدانم ده دقیقه درد گرفت...و به سرعت خوب شد...

نمی دونم چی درسته...واقعا نمی دونم ....

*و من همچنان عاشقانه هام را توی گوش بادهایی زمزمه می کنم که راه پنجره ی تو را بلدند...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:41 توسط روح سرکش |

 

میل غریبی که هر شب...

موهام،

شانه هام،

تنم،

تنم...

نگاه تو را کم دارند...

اینجا که کسی نیست،

هر شب میل غریبی با من است،که دیوانه وار،همه ی برهنگی هام،

همه ی دیوانگی هام،

همه ی عاشقانه هام،

تو را کم دارند...

تو را کم دارند...

 

 

 

*اینو قبلا نوشته م،حالا دوباره می ذارمش،با یه تغییر کوچیک،یا شاید خیلی بزرگ،

 برای عزیز ترینم....تا همیشه ی همیشه ی همیشه...

*دوباره باز...گویی از ازل...

 

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:13 توسط روح سرکش |

برای اینکه مثلا،وقتی دلتنگ می شوی،از آن دلتنگی های غریبی که می آیند و یقه ات را می گیرند و ول کن نیستند و بعد بغض می شوند بیخ گلویت ،لجباز،و از جاشان تکان نمی خورند،برش داری و نگاه اش  کنی و توی دل ات پسر بچه ی بازیگوشی که چشم هاش برق می زنند،یکدفعه شروع کند به خندیدن،خنده ی پسر بچه ی باهوشی که عاشق دخترک کله شق لجبازی شده که گاهی بدجور مهربان می شود...

بعد خیال کنی که دخترک رو به روت نشسته است و با چشم هاش که کم درشت نیستند و همان قدر،دوستشان داری،زل زده است به تو،دل نگران از ناراحتی ات و خوشحال از بودن ات و منتظر نگاهت که دست هاش را بخواهی،برای نوازشی که آرامش همه ی دنیا را دارد... که بدود تا چشم هات و غرق بشود توی نورهای رقصانشان...

چشم هات را می بندی و دست های مهربان اش را حس می کنی و جریان گرم محبت اش را که از سر انگشتانش جاری می شود روی پوستت و آرام،نرم،در آغوش ات می گیرد... دخترک را حس می کنی که پخش می شود روی پوستت... با اولین تماس سرانگشتان اش همه ی دلتنگی ات دود می شود و محو... فقط تو می مانی و او ... و لبخند... لبخند تو... یا او... خوب که نگاه کنی یک نفر بیشتر نیستید... و فقط همین می ماند ... برای وقت دلتنگی ات ... که نگاه اش کنی... و ......

 

*بهترین بهترین من...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 23:33 توسط روح سرکش |