پیش می آید که خواهشی سراغت می آید که نمی توانی بی جوابش بگذاری،نه از آن ها که مدام صدات می زنند و هی خودشان را به رخ می کشند تا حرصت در بیاید و بگویی چشم،برای از سر باز کردنشان...نه... انگار کن دختر بچه ی چهار ساله ای را که آرام سر می خورد و وقتی نشسته ای و سرخوش برای خودت روزنامه می خوانی مثلا،آرام بازویت را لمس می کند و ازت می خواهد هم بازیش شوی،بعد با چشم های درشتش صاف زل می زند توی چشم هات،بدون هیچ اصراری،با باور معصومی که انگار براورده شدن خواسته اش بدیهی ترین اتفاقی ست که باید بیفتد..باور عجیبی که فقط از یک دختر بچه ی چهار ساله بر می آید،که صاف زل بزند توی چشم های توی آدم بزرگ که خواستن فراموشت شده،و بخواهد،و نگاهش فقط انتظار صبورانه اش را نجوا کند... و همیشه هم،فقط به خاطر همان باوری که شاید فراموش کرده ای چگونه می شود داشت،این انتظار بیشتر از بهت چند لحظه ای تو،از صداقت نگاهش،طول نخواهد کشید...
گاهی یک چنین خواهشی سراغت می آید و همین می شود که دیوانگی ات باز گل می کند و بلند می شوی وسط کلاس صاف می روی سراغش و به بهانه ای سرت را می بری نزدیکش،نزدیک نزدیک،که نفس هاش را هم حس می کنی و می خواهی ببوسی اش...ولی همیشه آدم بزرگ های نا مهربانی هم هستند که کودک خواهش را می رمانند و آن وقت بسنده می کنی به همین نزدیک شدن ناگهانی و در خیالت بارها می بوسی اش...و کیفور می شوی...مثل دختر بچه ای که درشت ترین چشم های دنیا را دارد،برای خواستن.....
*خیلی زیاد....خیلی....
*شادم!....
*و دیگر هیچ!
علی کوچیکه،علی بونه گیر،نصفه شب از خواب پرید...
چی دیده بود ... ؟ ... چی دیده بود ... ؟ ... خواب یه ماهی دیده بود...
*دلم می خواد بپرم توی آب...دنبال ماهیم...ماهی عزیزم...بی خیال همه ی چیزای دیگه....خواب من قشنگه...باید بدوم دنبالش...
*بیا بغلم کن...محکم...مثل امروز....با دستای همیشه گرمت...
می پرسی چرا و من می گویم به خاطر چشم هات که برق می زنند...و دست هات که مهربانند...و لبخندت که گرم است...
اینها را می گویم و بعد،باز،فکر می کنم به چشم هات،و برقشان...و فکر می کنم که حتی اگر هیچ چیز،باز هم چشم هات...برق سیاهی صادقانه ی مهربانی که همه ی شک هام را پر می دهند...و وقت هایی که آفتاب می تابد بهشان،روشن می شوند،و آن وقت،خیال می کنم خیلی نزدیک شده ام به پروانه ی کوچکی که توی چشم هات لانه دارد،و هیچ وقت،درست و حسابی نتوانسته ام نگاهش کنم...انگار که نور،آرامش می کند،دیگر پر نمی زند،آرام آرام نزدیک می شود،اما هنوز نه آنقدر که اگر دست دراز کنم روی سرانگشتم جا خوش کند،همین می شود که صبر می کنم...و این چشم ها لامصب انگار که کور می شوند آن وقت،انگار که نقش های بی نظیر بال هاش،پشت پرده ی ماتی برایم دست تکان می دهند...صبر می کنم که نزدیک بیاید...ناقلاست!...خوب که نزدیک شد،خوب که من مست شدم،بال می زند سریع،و باز،فقط جرقه ی نور بازیگوشی را می بینم که توی چشم هات اینطرف و آن طرف می پرد...
اما تو خودت هیچ وقت درست و حسابی نگفتی که چرا....اما خب،همه که شاعر نمی شوند عزیزم!
بنشینم و زل بزنم به رو به رو،جایی که رویاهام می رقصند و تو کنارم باشی و شاید دستم هم توی دستت و نگاهت را حس کنم و خواستنت را که مدام...و حرف هایی را که انگشتانت می زنند...و خواستنت که هی بیشتر......
بی نظیر شعر من،این،است!....
دوست دارم بخواهی،و نزدیک هم باشی،اما همین که رسیدی به من،یک قدم بپرم جلو تر،که دستت نرسد...برگردم و نگاهت کنم و باز بیشتر بخواهی و باز چموشی کنم به قول خودت!...دوست دارم خواستنت داغ داغ داغ شود...و بعد،برگردم و صاف توی چشم هات نگاه کنم،تا تو هم همه ی خواستنم را ببینی که چقدر...آن وقت،لحظه مان به دنیا خواهد آمد...پرشکوه...طولانی...و سفید....
*بیا بدویم و بخندیم....بلند بلند!....لحظه باید از شادی سرشار باشد!....
*من ساخته شده م واسه عاشق شدن!...
*چشم هات می توانند غرقم کنند،تا ابد...
*اعترافات عاشقانه شنیدن بسیار می چسبد و لذت بخش است و فاز می دهد و غیره!...یعنی می دونین،آدم کیف می کنه از اینکه می فهمه چقدر حس ششمش قوی بوده!...فک کن!...در این حد!...این حدای الکی نه ها!...از اون درس حسابیاش!...خارجی!...بعد تازه میزان زیادی هم به مهربونیش اضافه می شه!....
*زندگی بسیار شیرین است...می و ساقی و آب روان و دوستانی نیک!.....
*یه کارگاه جالبی دارم می رم تازگی،تحلیل رفتار متقابل،شاید از اون بنویسم..البته بعد از اینکه تحویلام تموم شدن!....
*راستی سال نو مبارک!...
*عنوان اسم یه کتابه از ناتالیا کینگزبورگ...جهت اطلاع!...:دی
*پس ما می رویم تا فعلا!....
*من که می دونم الان این امیر و جوجوی رذل!!! میان می گن این اراجیف چیه نوشتی! ولی همینه که هست!