تبليغاتX
طرح های پراکنده

اگر که من...

اگر که من بگویم...

اگر که من بگویم ات...

بگویم ات...

بگویم ات که...

بگویم ات که دوستت...

بگویم ات که دوستت دارم؛

می روی...

درست بعد از اینکه آخرین حرف دوستت دارم از دهان من  خارج شد  و توی هوا محو،

رفته ای...

به همین سادگی...

مثل محو شدن آخرین حرف دوستت دارم،توی هوا...

 

 

*البته یکی استثناس...شوصتد بارم می گم بهش...دوس جونی خوفم!...

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 23:36 توسط روح سرکش |

با این که این بازیای وبلاگی دیگه خیلی لوس و بی مزه شدن ولی این یکی رو که یادم نیست کجا خوندمش دوست داشتم!....:دی...

پنج نفری که اگه تو خیابون ببینی دوست داری بقلشون کنی!....فک کن!

دوست داشتم چون الان بقل خونم اومده پایین و  دلم تنگ شده و رومانتیکم گرفته و باز داره بوی عیدو بهار میاد و من به این باور رسیده م که باید هر کی رو دوست داری بپری بقلش کنی تا دیر نشده و چه زود دیر می شود و از این حرفا!...:دی...

بعدشم که خب شاید این اصلا ریشه در عقده های خاصی داشته باشه که من خودآگاه عاجزم از ریشه یابی و درکشون و همین طور ریشه در خواب های دنباله داری که چند وقته می بینم و همین طور ناشی از توی خونه موندن زیاد و البته تنهایی و دلتنگی مفرط و دپ زدگی دوره ای و دل درد!...:دی...تازه یه خرده هم اینجا سرده...خب آدم دلش می خواد دیگه!...:دی...

و نیز...از آنجا که ما بقل را زیاد دوست می داریم و از هر چیز بیشتر(جوجویی اگه اون ذهن منحرفت بد برداشت کنه ها.....!!!!!!!)...و ....:دی....

خلاصه اینکه ما کلا و جزئا دنبال بهانه می باشیم که ملت را ببقلیم!...:دی...البته نه هر ملتی را!..البته لازم به ذکر است که ما بی بهانه هم می توانیم بپریم و ملت را ببقلیم!...زیرا که ما پررو می باشیم و اگر دلمان بقل بخواهد خواسته است دیگر!رویش را که نمی توانیم زمین بیندازیم!...

ما الان نیک می دانیم که هذیان می گوییم ولی خب نمی توانیم دهانمان را ببندیم!...:دی...

مستیم...مستیییییم....مست!

و الان دلمان می خواهد بگوییم که کی ها را بقل می کنیم!...:دی...

ما سمن را دوست  داریم بقل کنیم که بهترینمان است!...:دی

و چند نفر دیگر را که نمی گوییم که بی ناموسی نشود...عوضش می رویم و در اولین فرصت واقعا بقلشان می کنیم!خیلی هم محکم!

آری!...چنین است و جز این نیست!...

 

 

*ما عشقمان می کشد بقل را این شکلی بنویسیم!...چون به قول رفیق سابقمان گردتر است!...

*ما بقل دلمان می خواهد و هیچ مهم نیست که پستمان خیلی دخترانه شده است!...به هیچ جا هم حسابش نمی کنیم!..:دی

*هر کی خواست بگه پنج نفرش کین!...:دی

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 20:29 توسط روح سرکش |

یکی بود یکی نبود...زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود...یکی بود که تنها بود...دلش گرفته بود...می خواست با یکی حرف بزنه،کسی نبود...

رفت نشست جلوی آینه و شروع کرد با "خودش" حرف زدن...حرف زد و حرف زد و حرف زد...ولی "خودش" که توی آینه بود،هیچی نمی گفت،همین طور نشسته بود و فقط نگاش می کرد...

اون عصبانی شد و سرش داد زد،باهاش دعوا کرد،ولی اون فقط نشسته بود و هیچی نمی گفت...دیگه خیلی عصبانی شده بود...چاقو رو برداشت و "خودش" رو کشت و برای همیشه راحت شد!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 23:27 توسط روح سرکش |