تبليغاتX
طرح های پراکنده

غرق می شوم توی حس خوبش...چشم هام را می بندم و مدام،فقط احساس می کنم چقدر شادم...بعد چیزی،آن گوشه ها،شک می کند.دیده ای گاهی،اگر مدام،یک کلمه را تکرار کنی،معنی اش را از دست می دهد،و برای بار صدم مثلا،اگر بگویی اش،برایت غریبه است؟...با اینکه از همیشه می دانستی اش،آن کلمه را می گویم...همین طوری می شود که شک می کنم...به خودم...که این منم؟...اینهمه شاد،اینهمه رها،اینهمه مهربان؟...که این آغوش من است که باز است؟....و این چشم های من است که برق چشم هایی توی سیاهی شان دوبرابر می شود؟.....

مثل وقتی می ماند که از نزدیک نزدیک به چیزی نگاه کنی...غریبه می شود...وقتی از اینهمه نزدیک خودم را نگاه می کنم،نمی شناسمش...و حتی اطرافم را...همه ی چیزهایی را که جریان دارند دور و برم...همه ی آدم ها...و چشم هایی که برق می زنند...خیال می کنم که این ها همان چیزهایی هستند که باید باشند؟...که می خواهم؟...که می خواسته ام؟...

و بعد،از کمی دورتر که نگاهشان می کنم،می بینم خود خودشانند،همه ی رویاهای شانزده سالگی ام...دقیق دقیق...و بعد یاد حرف های تو می افتم،و خواستن...

نگاه که می کنم شانزده ساله ام باز...و تو آمده ای و من فقط شادم...دخترک شانزده ساله ای که می شود دوستش داشت،و آدم بزرگ هم نیست.......و همه  چیز می شود خلسه ی شانزده سالگی ام که تو بودی و من شاد....می بینم که همه چیز همان خیالی است که در شانزده سالگی بافته ام....و تویی که می گویی.....پرواز خواهی کرد...می بینی عزیزم؟...دلتنگی ات همین شکلی سراغم می آید....وسط عاشق شدن و آغوش گرم زندگی...وقتی که هر روز خودم راپیدا می کنم...و سط تنهایی رقصیدن هام...و همه ی رهایی...

همین شکلی ناگهان دلتنگ ات می شوم و  می خواهمت که باشی و نگاهم کنی و همه ی شادیم را ببینی...و برق چشم هایی را که توی سیاهی چشم های من دوبرابر می شوند.....انگار که به آتش خیره شده باشی...یادم هست،می بینی عزیزم؟....و هستی و باز خیالم می رود سوی ملکوتی که ساختیم...من هم ساختم؟...شاید،کمی...و بعد با خودم می گویم فکر کنم خدا برای من خیلی پارتی بازی می کند!...یادت هست؟...و تو بلند می خندی....و من کیفور....می دوم...تو نگاهم می کنی و من می دوم توی بقل زندگی....بقل زندگی...دیگر بغل را درست نمی نویسم!....

شادم و می دوم تا چشم هایی که برق می زنند،رو به روی آینه ی چشم های من،مدام...و تا بی نهایت شدن آتششان راهی نیست....فقط به اندازه ی چند نفس عمیق و نگاه خیره ی من....

 

 

*خیلی خیلی زیاد زندگی را عاشقم.....

*اینجا هم برف اومد بالاخره!..:دی

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 12:11 توسط روح سرکش |

 

یک بادکنک بزرگ خوش رنگ برای خواب هام بس است...

برای کودک کوچکی که هستم،

یک بادکنک بزرگ خوش رنگ....

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 20:50 توسط روح سرکش |