تبليغاتX
طرح های پراکنده

"باز من دیوانه ام مستم...باز می لرزد دلم دستم...باز گویی در جهان دیگری هستم..."

این داره مدام توی سرم تکرار می شه،و یه حس خوب خنکم همراهشه...

دوست دارم هوای سردو...هوای گرفته ی سردو...همیشه واسم مثل اینه که نوید یه اتفاق خوبو می ده...

 

 

*آخ!دندونم!....یا پدر مقدس!....به خدا من از دندون پزشکی می ترسم!.....

*راننده تاکسی عصبی بود،مضطرب،دستشو مدام از دنده بر می داشت می ذاشت روی زانوش...بعد دوباره تکرار می کرد...اعصابم ترک خورد!...

*دلم یه اتفاق هیجان انگیز می خواد،یه چیزی که باعث بشه لحظه ها کش نیان...توی روزای بی مزه ی عادی،لحظه ها کش میان...مثل یه خمیاره ی طولانی کش میان...اتفاقا آروم آروم کش میان و می چسبن به همدیگه...خیلی آروم...خیلی خیلی آروم....ولی وقتی یه اتفاق هیجان انگیز قراره بیفته...یا یه چیزی هست که روزا رو خاص می کنه،لحظه ها می گذرن تا برسن به اون لحظه ی خاص...

*قاطی کرده م نافرم!...خوبم...بدم...دیوانه م در کل!...

*از وقتی یادم میاد، راه می رفتم عاشق می شدم!...یادم نیست اینو کجا خوندم،ولی وصف حال منه...شاید اسمش عاشق شدن نباشه...ولی یه حسی که خیلی قوی میاد سراغت و زودم می ره...تنها هنرش اینه که یه روزایی رو،یه لحظه هایی رو رنگی می کنه....همین......عشقی رو دوست دارم که توی یه مدت طولانی به  وجود بیاد و آروم آروم تسخیرت کنه...و یه دفعه ببینی اوه!...یه جوری که نفهمی از کجا خوردی!..بزرگ و عمیق و آروم و گرم...مثل دست یه دوست....

*نوشته های این صفحه رو خوندم،ناامید شدم...خیلی وقته یه چیز درست حسابی ننوشته م....

*در کل می شه گفت در رکود و بی حالی و اینا به سر می برم به شدت...

*اتفاق خوبی می خواد بیفته...یا داره می افته...صدای نفس کشیدنشو می شنوم...بوی عطرشم حس می کنم.......من منتظرم...

*دوست دارم خیره بشم به آدما...اونقدر که کم بیارن...می تونم ببینمشون!...چیزی که هستنو...

*من جادوگرم!...مادرزاد!...

*تیترو یادم نمیاد کجا خونده م....ولی خیلی دوستش می دارم!...

*اگه دیگه نیومدم بدونین باد منو برده!...خب بسه دیگه!...چرا همه ش باد؟...من بارون می خوام!...جر جر!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 16:44 توسط روح سرکش |

در زندگی دو دسته آدم بیشتر وجود ندارد...یکی دسته ی آدم های مودب که فحش بلد نیستند،یا نمی دهند،حداقل....و دیگری دسته ی آدم های بد دهن کمی تا قسمتی بی ادب،که اگر فحش ندهند دچار نوعی از انواع مرگ فجیع می گردند!....نکته ی مهم این است که وجود هر کس در هرکدام از این دو دسته امریست کاملا وابسته به سرنوشت و غیر اختیاری....این بدان معنیست که اگر شما انسانی هستید بددهن،به هیچ وجه نمی توانید با اراده ی خدایان بجنگید و مودب گردید!...این است و جز این نیست!.....

 

 

*بس واضح و مبرهن می باشد که راقم این سطور را دست بی رحم سرنوشت در کدام دسته قرار داده است!....:دی

*احساس آزادی می کنم....یه جور رهایی بی نظیر....عدم تعلق...سبکی....پرواز.....اصلا زندگی بعد از امتحان ریاضی یه رنگ و بوی دیگه ای داره!.....من چه سبزم امروز!.....:دی

*من بودم که درد می کردم.....!

*اینو یادم رفت بگم!....انشالله این قاتل فراری خوف ما را خواهد کشت و از این زندگی سگی نجات پیدا خواهیم کرد!........ترسناکه ها خدایی.....!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:26 توسط روح سرکش |

من دچار دیوونگی مفرط شده م؟...آره؟....دستت درد نکنه!........

من که دچارش نشده م!....بودم مادرزاد!...:دی

دیوونگی یه چیزی مثل قریحه ی شعری و ایناس!....یا از اول خدایان بهت لطف داشته ن و این هدیه رو داده ن بهت،یا که نه،تو رو توی بسته ی معمولیا فرستادن این دنیا!....به من که لطف داشته ن!.....:دی

 

 

 

*بخخخخخخخدا یه عالمه کار دارم!....تازه به سنت همیشه امتحان ریاضی مو در حد تیم ملی خراب کردم!....نمی دونم چرا هر چی قول شرف می دم به خدا که من دیگه درس می خونم این یکیو به خیر بگذرون توجه نمی کنه!....آه!...زندگی خیلی سخته!....

*مورچه ها سردشون نمی شه؟....پرنده ها چرا جوراب نمی پوشن؟....کرما چرا سردشون نمی شه؟.......اینا از اون سوالایی هستن که مثل خوره روح انسان را می خورد و به انزوا می کشاند!....

*امروز تولد دوست بود!....تولدت مبارک گنده بک!....

*دلم یه اسب تک شاخ بالدار می خواد...!.....کسی سراغ نداره؟

*این پست را به صورت تکه تکه در روزهای مختلف از شنبهتا امروز که دوشنبه می باشد نوشته ایم!...به بزرگی و خوب نویسی خود ببخشایید که اینقدر چرند می باشد!....ما می آییم....به زودی!

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 22:54 توسط روح سرکش |

یکی بود یکی نبود..زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود...یه جای همین دور و برا یه دختری بود که دیوونه بود...یه روز که دلش گرفته بود شروع کرد به گریه کردن...گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد...تموم شب گریه کرد...از صبح فرداش هیشکی دیگه ندیدش...فقط یه عالمه اشک مونده بود...

قصه ی ما به سر رسید.........

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 15:40 توسط روح سرکش |

 

دلم واست تنگ شده،خیلی خیلی زیاد،بزرگ اخموی دوست داشتنی ترین،

خیلی...حتی وقتی پیشمی...حواست هست؟؟؟

 

 

 

*این روزا دلم فقط یه بقل گرم می خواد،که می دونم دوستم داره،حتی گریه هامو،اون وقت تا خیلی،گریه کنم واسش...

*سرخوشی الکی...واسه گول زدن خودم...باید درست همین جمله بیاد جلو چشمم؟...شاید باید حواسم باشه...

"تو مدام دوست داری تصویر غلط از خودت بدی به بقیه،یه دختر مرفه بی درد نازک نارنجی...غلطه،.مزخرفه،از بیخ...تو فقط یه دختر تیزهوش حساس منحصر به فردی......و این،راستش به هیچ دردی نمی خوره...قرارم نیست به درد بخوره،تو قراره زندگی کنی........تو قشنگی و همینه که مهمه....توافق شد؟"

قشنگ؟؟؟؟؟.......

دلم تنگه....به اندازه ی همه ی آسمون می تونم ببارم......دلم تنگه....تنگ یه چیز مهم،خیلی مهم،از اون دلتنگیایی که دوست داری...

*زیادی دارم نقش بازی می کنم،خودمم باورم شده...شنگول!...هه!....هرچقدر دیوونه ترم،خراب تر...

*یاد گرفتم...یا شاید باید بگم یادم اومد....که بی مرز دوست داشته باشم....مراقب خودمم باشم....حتی امتحانمم خوب شد.....آهای...!...

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 20:0 توسط روح سرکش |