تبليغاتX
طرح های پراکنده

توی یکی از اتاق مرتب کردنای تاریخیم،یه دفتر خاطرات پیدا کردم مال وقتی که سوم دبستان بودم...از خنده کف زمین ولو شدم!...خیلی باحال بود...به شدت سعی کرده بودم لحنم ادبی باشه،کلمه های قلنبه سلمبه...و مشخصا زور زده بودم خوش خط بنویسم!...این یکی رو هیچ وقت موفق نمی شم!...صرفا وقایع نگاری روزانه بود...یه چیزی تو مایه های امروز صبح که از خواب بیدار شدم به پدر و مادرم سلام کردم و بعد از مسواک زدن سوار سرویس شدم و به مدرسه رفتم و امروز درس های جالبی داشتیم...و از همین زرا!...خیلی خندیدم!...ولی راست راستش،ته دلم،دلم گرفت...به شدت شاد بودم و ساده ساده شاد بودم...از لا به لای خطا کاملا مشخص بود که خوشحالم...از ته دل...خوشحالی که اصلا ناراحت شدنو تجربه نکرده...پرانرژی...ساده...رها...آماده واسه ورجه وورجه کردن...اون چند صفحه مال فروردین بود...بعد یهویی دلم واسه اون دخترکوچولو گرفت...توی اردیبهشت همون سال بود که داییم مرد...حدود یه ماه بعد،این،مجبورش کرد از روی ابراش بیاد پایین،و یه غم بزرگ گذاشت روی دلش...که هنوزم،خاطرات اون اردیبهشت،و یکی دو ماه بعدش،محون...انگار که یکی پاکشون کرده...که نمی خواسته من هیچ وقت هیچ وقت،نگاهشون کنم...ولی تاریک ترین صحنه هاشو یادم میاد...و کوچیک بودن خودمو...خیلی کوچیک بودم...و همه بلند بلند،و هیشکی این پایینو که من بودم نگاه نمی کرد و هیشکی حواسش به من نبود...یه بچه ی کوچولو چی می فهمه از مردن؟...داره واسه خودش بازی می کنه...یادمه من فقط نگاه می کردم،ترسیده بودم و فقط نگاه می کردم،به آدمایی که تا اون موقع خیلی قوی بودن به نظرم،و خیال می کردم همیشه مواظبم هستن...هیچ کدوم به من نگاه نمی کردن...دلم واسه داییم تنگ شده بود و هیشکی نمی گفت کجاست...وقتی گریه می کردم دوباره اشک بقیه هم در می اومد...من کوچیک بودم،ولی فکر کردم نباید گریه کنم،جلوی بقیه،یادم میاد همه ش گوشه اون اتاق عقبی،خونه ی مامان بزرگم نشسته بودم،توی تاریکی،و گریه می کردم و جرات نداشتم چراغ روشن کنم،که کسی یه موقع ببینه دارم گریه می کنم...یادم میاد اگه کسی می اومد می رفتم توی انباری همون اتاق،که می ترسیدم ازش،و زیر به میز بلند که اون گوشه بود زانوهامو جمع می کردم و تنهایی،به این فکر می کردم که نباید بترسم...نباید بترسم...نباید بترسم.......و هیچ وقت،هیچ وقت،از اون موقع،وقتی من ترسیده م،کسی نیست.....

دلم گرفت واسه اون دخترکوچولوی شاد...ولی بازم،بهش غبطه می خورم...چون بازم شاد موند...شاد بود...تا شونزده سالگیش هم شاد بود...بعد یه چیزی انگار همه چیزو گره زد...همه چیزو سخت کرد...یه کسی سادگیمو ازم دزدید...و با اینکه چیزای خوبی بعدش واسم پیش اومد...که حسای خوبی بهم داد،ولی سخت شدم...دیگه ساده نبودم مثل اون دخترکوچولوی نه ساله...گمش کردم...یه جایی جا موند...یه جایی جا مونده و الان تنهاست...شایدم ترسیده...هیشکی هم نمی ره پیشش...باید برم پیداش کنم...باید برم محکم بغلش کنم که نترسه،بعدم با خودم بیارمش...دیگه هم تنهاش نذارم...باید یادم بیاره چه طوری ساده بودم و اونهمه خوشحال...

 

*همیشه این چیزا رو وقتی پیدا می کنم که بهشون احتیاج دارم...

*اینارو شهریور نوشته بودم،ولی الان باز یادشون افتادم،به لطف یکی از رفقا!...فقط با این تفاوت که الان،اون کوچولوی نه ساله رو،با اونهمه شادی،پیدا کرده م...و خیلی خیلی خوشحالم!...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 21:47 توسط روح سرکش |

نمی دونم چرا اینجوریه…ولی همیشه از اونجایی که فکرشو نمی کنیم میاد سراغمون…همیشه فکر می کنیم حواسمون به همه چیز هست،حساب همه چیو کردیم،همه چی تنظیمه…همه ی رابطه هامون تعریف شده حدشون…خلاصه اینکه همه چی خوب پیش میره…بعد یهو می بینی،همونی که کاملا خیالت راحت بوده ازش،همونی که اصلا ازش انتظاری نداشتی،از همه بهت نزدیک تره…همونی که چون فکر می کردی از همه دورتره،راحت تر بهش اعتماد می کردی و بیشتر از همیشه خودت بودی…

بعد که خوب نگاه می کنی می بینی توی ناخودآگاه خودت هم،اون بهت از همه نزدیک تر بوده…اون وقته که دیگه قبولش می کنی…هدیه ای رو که از یه جای مجهول،از دست کسی که نمی دونی،افتاده توی بغلت…

سرشار می شی…و می پذیری…چیزی رو که همیشه باهاش جنگیده بودی،و از بس فقط روبروتو نگاه کرده بودی،ندیدیش که از پشت سر اونقدر بهت نزدیک شده که الان توی بغلشی…

.

.

.

-"...آرامش..."

-"...دست های کوچک مهربان..."

-"...دلتنگی شاد همیشگی..."

-"...همه ی نگرانی هام..."

-"...همه ی لحظه هایی که نگاهت را حس می کنم..."

-"...همه ی خنده های مستانه ام..."

-"...همه ی لحظه هایی که به تو فکر می کنم...همه ی لحظه هایی که به من فکر می کنی..."

-"...همه ی همه ی لحظه های زندگی..."

-"...زندگی............."

.

.

.

*عنوان دزدی می باشد،به گیرنده هاتون دست نزنید!...:دی

*حلش کردم!...این در راستای پست قبلی بود!....:دی

*یه وقتایی،معلقم بین خواب و بیداری...بین بی حواسی و هوشیاری...و گیجم...و مست...بیشتر از همیشه خودمم....وقتی هذیون می گم،همه ی اون آشفتگی منم....و آرامش بعدش...

*شنبه های عبوس و اخمو و بی احساس هم می تونن پسر بچه های بازیگوش دوست داشتنی بشن...!

*...خوشحااااااااااالم!...

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 16:5 توسط روح سرکش |

می گه:"تو که مسئول احساسات بقیه نیستی...مسئول عاشق شدنشون...زندگی تو بکن!"

راست می گه...ولی مسئول دوستیم هستم...که حفظش کنم...اما نه به هر قیمتی...

دوستامو دوست دارم،اما تا جایی که اذیتم نکنن،محدودم نکنن...آزادیم،آرامشم،امنیت روانیم از هر چیزی مهم تره...

تا جایی که با منه درستش می کنم...بقیه ش با خودته پسر...من مسئول نیستم...

درستش می کنم،به روش خودم...به روش خودم...

 

*دیگه بچه کوچولوی ترسو نیستم...

*من مراقب خودم هستم...مطمئن باش!...فکر کنم می دونی...

*وااااااااااااااااااااااااااااااااااای...!...

*این الاغ جیگر گوگوری عزیز منه!مرسی گوش دادی!بووووووووووووووووس!الاغ!....:دی

*ممنون...حتی اگه با من نبودی...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 21:47 توسط روح سرکش |

ما به غایت دلمان برای نوشتن در اینجا تنگولیده است،می نویسیم ها،در دفترچه ی کوچولوی گوگوریمان می نویسیم ولی وقت نمی کنیم بیاییم اینجا تایپ کنیم!...بعد دلمان برای خواندن نوشته های شما هم تنگولیده است و باز هم وقت نمی کنیم...اصلا خیلی زندگی سختی می باشد...

می رویم می نشینیم روی پله های دانشکده و توی دفترچه ی کوچولوی گوگوریمان پست می نویسیم بعد هی نمی رسیم بیاییم اینجا تایپشان کنیم،هی دوباره باز دلمان تنگولیده تر می شود...می آییم ولی!...پروژه ی رنگمان را هم تحویل بدهیم...می آییم!...:دی

 

 

*جناب پلیکان به رفیقمان می فرمایند تو شبیه خر شرکی،اون یکی تون خود شرک،و نویسنده ی این سطور نیز پرنسس فیونا می باشد!!!!!!!!!...خب ما از نقشمان ناراضی نیستیم،فقط نکته ی کوچکی در میان است،نمی شود یک شرک دیگر به ما بدهند؟!....:دییییییییییییییییی

*قرار بود پنج شنبه بیام!مساله اینه که تا جایی که یادم میاد چهار شنبه پنج شنبه نداشت این هفته ی من!از سه شنبه ساعت چهار و نیم صبح که بیدار شدم تا دیروز ساعت چهار و نیم بعد از ظهر به صورت پیوسته در تلاشی مذبوحانه به سر می بردم که کارایی که توی ترم انجام نداده بودم برسه!و موفق شدم!و به پاس این موفقیت قول شرف دادم به خودم که دیگه همه ی کارامو به موقع انجام بدم!...اینو گفتم که بگم کارم خیلی درسته!...:دیییییییی!...و از پنج شنبه بعد از ظهر ساعت چهار و نیم تا امروز صبح سیستمم خاموش بود !...خواب این شکلی خیلی فاز می ده!...دوست می دارم!....:دی

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:27 توسط روح سرکش |

این پست فقط اعلام حضور می باشد و هیچ کاربرد دیگری ندارد!....:دی

 

*خیلی کار دارم...به شدت...به صورت خیلی...دلمم کلی تنگ شده!....پنج شنبه که پروژه های میان ترممو تحویل دادم قول می دم بیام بنویسم!....:دی...حالا انگار چه اهمیتی داره بنویسم یا نه!...:دی...

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 9:6 توسط روح سرکش |