تبليغاتX
طرح های پراکنده

تا وقتی دوباره قوی نشده م و شاد...نمی نویسم...

قوی....و شاد....

 

*من منتظرم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 15:7 توسط روح سرکش |

مثل دختر کوچولوی طفلکی ای شده م که چشماش زیادی درشتن،اونوقت بقیه تحمل نگاهاشو ندارن...همیشه باید از اتاق بره بیرون...وقتی زیادی نگاه می کنه...هیچ وقتم دلیلشو نمی فهمه...هیچ وقت...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 17:29 توسط روح سرکش |

توی یکی از دفتر خاطراتای فراوونم!یه متن پیدا کردم که شرح مراسم خاکسپاری خودمه...به صورت ایده آل!....بی نظیره خدایی!....فقط من نمی دونم چرا همیشه باید یه مردک خوش قیافه ی عاشق هم اینجور جاها باشه!...می خوام یکی دیگه بنویسم...از این یکی حتما پرتش می کنم بیرون!...مردک داشت همون شرح مراسم خاکسپاری رو واسه بقیه می خوند...!...من نمی دونم فکر آبروی آدم نیستن؟حالا مرده م که مرده م...دلیل نمی شه همه ی نگفته هامو بلند بلند واسه همه بخونی که!...الان می فهمم که عاشق نیستی واقعا!.....

عجب دل خوشی داشتیم ما جوون که بودیم!...یه چیزی مشترکه ولی بین دو تا ورژن مراسم!...هوا ابری و بارونیه...آدم روز تولدش بمیره خیلی جالبه...فقط مساله اینجاست که روز تولد من عمرا بارون بیاد!...اونم توی این شهر!...باید لوکیشنمو عوض کنم!...یه جایی که از اول پاییز بارون بیاد که مطمئن باشم اون روزم حتما بارون میاد...با این حساب به عنوان احتمال امسال،حدود دو هفته وقت دارم بمیرم...

برم وصیت نامه بنویسم!

 

*من نمی دونم چرا همه ی بلاهای عالم سر دست راست من میاد!...خب لااقل چپ!...باز دستمون چلاق شد!ستمیه با دست چپ تایپ کردن!...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 16:48 توسط روح سرکش |

عزیزم!...این را که می گویم قفل می کنم...گیر می کنم روی همین یک کلمه...و مدام برایم تکرار می شود...عزیزم...عزیزم...عزیزم...می دانی عزیزم...می بینی؟...اگر بگویمش همه ی حرف هام فراموشم می شود...فراموش که نه عزیزم...عزیزم...فقط انگار،مهم نیستند...انگار که به این زودی ها نوبتشان نمی شود...طفلی ها...انگار که عزیزم گفتن من هلشان می دهد عقب...می بینی عزیزم؟...عزیزم...عزیزم...پاک یادم رفت که می خواستم چه بگویم برایت...چه خوب است که پرحرفی هام را می شنوی عزیزم...عزیزم...عزیزم...اما الان...نمی دانم...چه می خواستم بگویم عزیزم؟...اهمیتی هم ندارد،واقعا...همین یکی کافیست عزیزم...تو که خودت می شنوی شان به هر حال...تازه،یادم است می گفتی من همیشه حرف می زنم ولی حرفی را که می خواهم بزنم نمی زنم و بعد تو باید همان حرفی را که نمی خواهم بزنم بشنوی...موجود بدقلقی هستم عزیزم،نیست؟...این روزها خیلی صبور شده ام عزیزم...همین بود...همین را می خواستم بگویم برایت عزیزم...که صبور شده ام...این روزها...می دانی عزیزم...می خواستم بگویم اگر ببینی ام تعجب می کنی...چقدر که عوض شده ام...و خانم...می دانم اگر ببینی ام چه می گویی...و اینجا نمی گویمش عزیزم...فقط برای ماست...عزیزم...دوست دارم نگاهم کنی،لبخند بزنی،از آن لبخندها که دوست دارم،لبخندهای مهربان و بعد بگویی........عزیزم!...این روزها خیلی صبور شده ام...و دلم می خواهد تا آخر دنیا صدات بزنم و مدام بگویم عزیزم و حرف هام فراموشم شود...عزیزم......

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:10 توسط روح سرکش |

کاش می تونستم ساکت بشم...کاش می تونستم نگرانی مو واسه خودم نگه دارم...کاش...

 

*کی می دونه اگه تمام وجودت خواستن بشه چی می شه...؟...یه فکرایی مدام میان سراغم که اگه بدونی دعوام می کنی...البته اگه هنوز........هنوز...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 20:20 توسط روح سرکش |

هیچ وقت یه دوست صمیمی صمیمی نداشته م...مثل همه ی دخترا...یه دوستی که همه ی حرفامو واسش بگم...همه چیز در مورد منو بدونه...دوستی که بشینیم واسه هم دیگه از "اون" تعریف کنیم،بخندیم،گریه کنیم،همدیگه رو آروم کنیم...نمی دونم...یه جورایی این دنیا بی نهایت از من دوره...

تنهایی و تک بودنمو دوست دارم...خیلی...ولی گاهی،آرامشی که یه همچین دوستی به آدم می ده دلم می خواد...یه دختر که اینقدر بهم نزدیک باشه...هیچوقت نتونسته م یه همچین دوستی داشته باشم...الان دلم واسش تنگ شده...واسه دوست نداشته م...

*پارسال،این موقع،ماه رمضون،فوق العاده بود واسم...یه عالمه خاطره ی قشنگ...و الان هر روز،اون روزا واسم تداعی می شه...و دلم می گیره...یکی دو روزه داغونم...داغون داغون...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 18:5 توسط روح سرکش |

اگه اهلی شده باشی،هر روز دلت تاپ تاپ می کنه،همه ش به اون فکر می کنی،یکی دو ساعت قبل از اینکه قرار باشه ببینیش می ری جای همیشگی...رنگ گندم زار موهای شازده تو یادت میاره...وقتی نزدیک اومدنش می شه،دلت تند تر می زنه...بعد اگه یه کم دیر کنه نگرانش می شی،هر چقدر بیشتر دیر بشه،بیشتر نگران می شی...وقتی اهلی شده باشی،رنگ گندم زار.....

وقتی اهلی شده باشی،ممکنه شازده ت،یه روز،بذاره بره،بره سراغ کلی که اهلیش کرده...چون در قبالش مسئوله...اون وقت تو می شی یه روباه تنها،که رنگ گندم زار.....یا یه خلبان سرگردون...بعد شبا،به آسمون نگاه می کنی و می دونی،یه جایی،اون بالا،شازده ی تو هست...کنار گلش...

شاید اگه تو اون گله بودی،اگه تو هم شازده تو اهلی کرده بودی،اونهمه زیاد،و اگه اون قدر آسیب پذیر بودی،و فقط دلت خوش بود به چندتا خار کوچولوت،شازده ت روباه و خلبانو رها می کرد و می اومد سراغ تو...

خودخواهانه س که آسیب پذیر بودن تو،شازده تو برگردونه...که واسش تعهد درست کنه،نذاره شازده ت بره...بازم...شاید یه سیاره ی قشنگ تر از زمین پیدا کنه...اون وقت،توی هر سیاره ای که باشه،به آسمون که نگاه کنه،می دونه خیلیا هستن که اهلی شون کرده و یه جایی توی سیاره هاشون دارن آسمونی رو نگاه می کنن که شازده شون اون جاست...تو حق نداری شازده تو اذیت کنی...شازده ای که دوست داره بره،باید بره...

یه غم نرم،سبک و شاد،می شینه ته دل آدم...مثل یه غبار کم رنگ...که جنسش نوره...نور دم غروب...دم غروب شبایی که ماه کامله...همه ی شادیات خوش رنگ می شن...ولی یه غم نرم،سبک و شاد....هست...همیشه هست...

 

 

*اهلی کردن چه طعمی داره؟...من تا حالا نچشیده م...کی گل من می شه؟...کی روباهم؟...کی واسم یه گوسفند می کشه؟....

*دلم به اندازه ی همه ی دنیا تنگه...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:43 توسط روح سرکش |

دیدی گاهی دلت فقط گریه می خواد؟...گریه ی بی بهونه؟...مثل اینه که واسه یه اتفاقی که یه جای دیگه افتاده و یه کس دیگه رو غمگین کرده،باید گریه کنی...نمی دونی چه اتفاقی،چرا یا کی...ولی اشکات میان...آروم آروم...واسه غصه ای که مال خودت نیست...

تمام دیشب واسه غصه ت گریه کردم...خوبی؟...کی هستی اصلا؟...بیا دستتو بده به من...

 

 

*مدتیه چرندترین خوابای دنیا رو می بینم...اتفاقایی می افته واسم،کسایی میان نزدیک که حتی تصورشم واسم خنده داره!...ولی خیلی کیف می ده...که بقیه رو توی این موقعیتا ببینی،بعد فردا که می بینی شون،اون بیرون،نتونی جلوی خنده تو بگیری!...خیلی کیف می ده...الان یه عده ی زیادی هستن که مطمئنن من خل شده م...می شه نگران نگاه کردنشونو دید!...تقریبا هیشکی از تیررس این خوابام در امان نبوده!...دوستم میاد شدید!...

*یه کابوسی هنوزم تنهام نمی ذاره...هنوز...و هر چیزی مدام اونو واسم تداعی می کنه...مدام...یکی منو از دستش نجات بده...خواهش می کنم...

*عوارض دارو:سردرد،تهوع،افسردگی،گیجی......مساله اینجاست که خب من که اینا رو قبلا هم داشتم،می خواستم از شرشون راحت بشم...واقعا مساله ی پیچیده و بغرنجیه!...به صورتی!

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 14:50 توسط روح سرکش |

میل غریبی که امشب...

موهام،

شانه هام،

تنم،

تنم...

نگاه تو را کم دارند...

اینجا که کسی نیست،

امشب میل غریبی با من است،که دیوانه وار،همه ی برهنگی هام،

تو را کم دارد...

تو را کم دارد...

...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 21:51 توسط روح سرکش |

شراگیم اومده می گه:"مگه اصلا باید بمیرن که هی آخر کار همه شونو نوشتی مردن؟...شاید همه ی اینا دوره های زندگی شونه!..."

سیب زمینی ها رو می گه!...فکر می کنم و می گم:"آره ها!...امتحانای الهی مثلا!..."

عینکشو هل می ده بالا،لبخند می زنه و می گه:"دقیقا!...حالا شدی مامان خودم!..."

دمپاییمو پرت می کنم توی سرش پسره ی پررو!...

 

 

*من همیشه می گم که این بچه هوشش مثل منه!

*هیچ وقت نشونه گیریم خوب نبوده!!!

*هنوزم درد...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 16:53 توسط روح سرکش |

درد

درد

درد

درد

درد

درد

درد

...

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 16:44 توسط روح سرکش |

از سرخ کن خوشم نمیاد.دوست دارم با خانوم لمون واستیم کنار گاز،بعدشم به روش خودم سیب زمینی سرخ کنم!...کاملا شخصی شخصی...که نتیجه ی کار، بنا به حس و حالم از سیب زمینی نیم پز تا سوخته فرق می کنه!...

بعد همیشه،همیشه ی همیشه،به این فکر می کنم که سری دوم سیب زمینی ها،خوشبخت ترن!...چون زودتر به کمال خودشون که همانا سرخ شدنه می رسن!...

بعد ولی می تونیم هم اینجوری فکر کنیم که قبل از اینکه سرخ بشن زنده ن،بعدش می میرن،اینجوری سری اولی ها بیشتر عمر می کنن و می شه گفت خوشبخت ترن...ولی خب زجر بیشتری می کشن تا بمیرن،چون به هر حال هر دو گروه می میرن آخرش!...پس سری دومی ها که سریع تر می میرن خوشبخت ترن!...

بعد از سرخ شدن هم،وارد مرحله ی جدیدی از زندگیشون می شن...می تونیم بگیم وقتی خورده می شن می میرن،در این مورد میزان زجرشون تقریبا یکسانه...پس اونایی که دیرتر خورده می شن خوشبخت ترن...یا مثلا اونایی که سوخته ی سوخته ن...خورده نمی شن و زنده می مونن...البته خب،اونا دفعه ی قبل بیشتر زجر کشیده ن...چون سوخته ن!...پس زیادم خوشبخت نیستن...حالا اونایی که خورده شده ن هضم می شن...اونایی که خورده نشدن هم می رن توی سطل زباله...هنوزم فکر کنم خوشبخت ترن،چون به هر حال یه عالمه هیجانو هم تجربه می کنن!...می رن توی سطل،بعد آقای پاکی مهربون میاد می بردشون،بعدشم دقیقا نمی دونم چه بلایی سرشون میاد!...فکر کنم یه چیزی تو مایه های بهشت موعود و اینا باشه!...

البته،بازم اینجا یه مشکلی هست...اونایی که خورده شدن،هضم می شن و تغییر ماهیت می دن و می مونن توی بدن خورنده شون!...خب این یکی زندگیشون خیلی هیجان انگیز تره!...زندگی آدما رو هم تجربه می کنن...بعد اگه یه آدم خوشبخت خورده باشدشون خوشبخت تر می شن..............یا........

 

 

*چند شب پیش داشتم به این چیزا فکر می کردم و سیب زمینی هام همه شون سوختن،و جبر روزگار باعث شد هیچکدومشون نتونن زندگی آدمی و تجربه کنن!...دست روزگاری که از آستین من بیرون اومده بود!

*ولی خدایی چه احساسی ممکنه داشته باشن؟؟؟؟؟....من هنوزم درگیرم....

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 15:35 توسط روح سرکش |

خیلی کیف می ده ک شب،و سط شب،وقتی همه خوابن و من بی خوابی به سرم زده،راه بیفتم طرف پنجره،بعد برم توی بالکن کوچیک کنارش و شهرو که اون پایینه نگاه کنم...کوه رو که اون رو به روئه نگاه کنم،که نصفه نیمه دیده می شه و نور شهر،که این پایین زیاده،تا برسه به دامنه ی کوه کم شده...کوه تنهای تنهای ایستاده اونجا،وسط تاریکی...بعد از این پایین که شهر هست،و پر از چراغ،شروع کنم و برم جلو،با چراغا...خونه ها زودتر از همه خسته می شن،حوصله ی کوهنوردی ندارن هیچوقت...زیادی سنگینن...بعد همه یکی یکی خسته می شن،از اون همه که می رفتن طرف کوه،نگاه من می مونه و چراغای تک و توک...خب شایدم حق دارن...نگاه من پرواز می کنه تا اون بالا،نرم،سبک...توی بالکن ایستاده م و هوا یه کم خنکه...با یه باد سرد کوچولو...نگام می رسه نوک قله و بازم می ره بالاتر...می ره بالاتر و وسط آسمون گم می شه...اون جا که خیال کرده صورت تو رو دیده...باد مدام سر می خوره روی بازوها و شونه های لختم،بازیگوش بازیگوش...و گاهی موهامو توی هوا تاب می ده...قشنگ عشق بازی می کنند،و لذتش برای من...

وقتی که توی تنهایی،تنهایی محض،خودمو بغل می کنم،دستامو دور خودم حلقه می کنم و سرشار می شم از بودنم...خیلی شادم...شادیم به اندازه ی آزادی همون باد بازیگوشه...به همون سبکی...خودمو بغل می کنم و دست می کشم روی بازوهام که سردشون شده کمی، بعد احساس می کنم هیچ وقت اینهمه خوشحال نبوده م،اینهمه آزاد،اینهمه...ولش کن...مهم نیست...مهم فقط شادی منه،که منو همه جا می بره،بدون بال،همه جا می پرم...مهم حس خوب منه از بودنم...مهم منم...که هستم...که اینجام،جایی که باید...که می دونم چی کار باید بکنم...می دونم...

توی بغل خودم،گرم گرم می شم...

 

 

*ممنون...یه عالمه...اندازه ی...اندازه ی...نمی دونم...اندازه ی بزرگ ترین چیزی که می تونی تصورشو بکنی...ممنون...

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 21:39 توسط روح سرکش |

در خلی مطلق...و در گذار...سرعت عوض شدنم زیاده...و این مدام باعث می شه قاطی کنم...و همین طور مرض های دیگه م!...سرعت عوض شدنم زیاده و من مدام دارم عوض می شم...شاید اسمش عوض شدن نیست...نمی دونم،رشد شاید بشه گفت...یا هر چیز دیگه ای که دلت خواست!...به هر حال این حالی که دارم سرعتش زیاده...که باعث می شه قاطی کنم و وقتی قاطی می کنم نمی فهمم چی می گم،مخصوصا الان که به شدت قاطی کرده م...

گوشیمو خاموش کردم انداختم یه گوشه...اصلا حوصله ی روزمرگی های بقیه رو ندارم،و روزمرگی های خودم که با مال اونا تداخل داره...وقتی مطمئن باشی هیچ احمقی دلش تنگ نمی شه واست این کارو کردن خیلی راحته...از الان،تا یه هفته،حداقل...دوست دارم این روزام برای خودم باشه...روزایی که پوست میندازم...آره...درستش همینه،همین کلمه بهترین توصیفه...این روزا فقط باید برای خودم باشه...نمی خوام کسی مزاحمم بشه...

و البته،برای کسی که نزدیک نزدیکه...کسی که راهش می دم به تنهاییم...فقط همون یه نفر...

 

 

*گاهی به شدت از آدما خسته می شم...خیلی...که مسلما این استثنا داره!...از یکی خسته نمی شم!!!...از آدما خسته می شم و وقتی ازشون خسته م با تمام توان از خودم دورشون می کنم،ایندفعه خودم اومدم توی غارم...اینجوری بهتره...

*حالم بده...زیاد...درد ولم نمی کنه...

*چقدر گقتم قاطی!...واقعا افتضاحه!...

*من دلم تنگه...عزیز...

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 21:39 توسط روح سرکش |

..........................................................................................................

..........................................................................................................

..........................................................................................................

..........................................................................................................

..........................................................................................................

خیلی شخصی بود!با پوزش فراوان!

 

*حالی می ده فوضولی ملتو تحریک کردنا!اصلا به صورتی!

*ما داریم از درد به خودمان می پیچیم همچون!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 13:11 توسط روح سرکش |

احساس می کنم زندانی شده م...بالای یه برج...و همه ش منتظرم یکی بیاد نجاتم بده...من فقط می تونم صبر کنم تا موهام اونقدر بلند بشن که بتونم از پنجره بندازمشون پایین و تو بگیریشون و بیای بالا،ولی با اژدها خودت باید بجنگی...

.....................................................

موهای من سفید شدن،اژدها هنوزم هست،خبری هم از تو نیست........

شاید بهتر بود خودم یه جوری با اژدها کنار می اومدم...!

 

*گاهی تسلیم شدن وسوسه انگیزه،هرقدر هم که منفعلانه باشه...تسلیم شدن،با گفتن یه خب که چی...و تلاش واسه دوست داشتن زندان،با این خیال که خب،به هرحال،غروب آفتاب رو از این بالا راحت می شه تماشا کرد...

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 9:5 توسط روح سرکش |

دلتنگی که شاخ و دم نداره...به هر دلیل مزخرفی که می خواد باشه باشه...حتی اگه به خاطر این باشه که من تنبلی می کنم و نمی رم دکتر،و مدام بدتر می شه این درد،و مدام من تنها تر،و مدام همه جا تاریک تر،و مدام ماه دورتر...و مدام من تنهاتر...و مدام ماه دروتر...و من تنهاتر...و ماه دورتر...و من تنهاتر...و ماه تنهاتر...تنهاتر...

می شینم این گوشه...زانوهامو جمع می کنم و دستامو حلقه می کنم دورشون،چونه مو می ذارم توی فرورفتگی بینشون...تکون تکون می خورم،با ریتم اشکام...سردمه...خیلی...

دوست دارم خیال کنم داری نگام می کنی،و نگاهت که می دونم نگرانه...و سر می خوره روی موهام،گیر می کنه توی جعدهای پایینشون...غرق می شه اونجا و آروم از روی شونه هام میاد پایین...تحسینش رو حس می کنم...که مجبورت می کنه با همه ی نگرانی ت،لبخند بزنی و باز،از اول،سر بخوری روی موهام،توی جعدهای پایینشون گیر کنی،غرق بشی و آروم از روی شونه هام بیای پایین...بعد تحسینت به نگرانی ت غلبه کنه و تنهایی مو بشکنی،بیای نزدیک تر،نزدیک نزدیک،اونقدری که نفستو روی گردنم حس کنم،و نگرانی ت رو،که نمی ذاره جلوتر بیای...و من همونجوری می شینم،و دیگه با ریتم اشکام تکون نمی خورم...داغی نفست از گردنم سر می خوره روی همه ی تنم،سرمو بلند می کنم و دستات حلقه می شن دور بازوهام...و هم سرما می ره...هم درد...هم دلتنگی...فقط دلتنگی شیرین همیشگی م می مونه...دلتنگی ای که دوستش دارم...

چقدر که می خوام باشی...چقدر...خوبم...خوب شدم.....همیشه هستی...نزدیک نزدیک...

هنوز دلتنگم...دلتنگی شیرینی که جلوی چشم هام موج می زند مدام...دلتنگ توام...نزدیک ترینم...

 

 

*من خیلی این خانوم محترم رو دوست می دارم!

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 0:58 توسط روح سرکش |

ضد حال این است که شما انسان پرحرفی باشید و به اندازه ی هوا به حرف زدن احتیاج داشته باشید...آن گاه،محض رضای خدا،هیچ بنی بشری نباشد که مخش را بخورید!

آری...همین است و جز این نیست!

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 20:44 توسط روح سرکش |

 

 

سکوت!

 

 

 

*راستی آقایون محترم اینجا و اینجا و اینجا رو یه نگاه بندازن!بد نمی گه این همزاد  ما!

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 17:29 توسط روح سرکش |

آخ نسرین خدا بگم چی کارت نکنه!.......فکر تنهایی...........

اینکه دور و برت شلوغ باشه و تنها باشی خیلی عذاب آور تر از اینه که اصلا کسی رو نداشته باشی...وقتی همه باهات غریبه باشن...اینکه تو بقیه رو بفهمی ولی اونا حتی سعی هم نکنن واسه فهمیدن تو...یعنی در واقع اصلا جزو اولویت هاشون نباشه...هیچ وقت به خودم اجازه نمی دم به کسی که نمی تونم بفهممش نزدیک بشم،در حالی که اون منو می فهمه...درواقع اصلا زیاد توی یه همچین موقعیتی قرار نگرفته م!!!...سخته که نامفهوم باشی...خیلی سخت...سخته که جنس دغدغه هات فرق داشته باشه...سخته که با همه ی خوش حالیت بپری جلوی یه نفر،مثل یه بچه ی کوچیک ذوق کنی و براش از چیزی که خوشحالت کرده بگی،و نهایت عکس العملش گفتن یه چه جالب باشه...خیال می کنم که هیچ وقت بزرگ نمی شم...حرف بچه ها رو هم هیشکی نمی فهمه...وقتی واسه بادکنکای رنگی اون پسره که می فروشدشون ذوق می کنن...من عاشق اون همه رنگم که کنار هم دیگه نشستن،تپلی و خوردنی!...

می دونم دارم بهونه می گیرم...می دونم این حس،شاید حس فردام نباشه،یا حتی حس یه ساعت دیگه...می دونم که "در تحلیل نهایی همه تنها هستیم..."...این جمله ت حرصمو در میاره...اینکه وقتی من دارم حرص می خورم اینجوری منطقی می شی و تلخ...

دلخورم ازت...می دونم دارم بهونه می گیرم...می دونم...ولی لطفا یه خرده جدی بگیر اینو...از تو هم دلخورم...و از تو...اما اهمیتی نداره دلخوریم از شماها...فقط دوست دارم وقتی من انرژی می ذارم واست،فقط تو رو می گم،تو هم همین کارو بکنی...می دونم که می گی خب می تونی انرژی نذاری...می دونم درست می گی...می دونم زیادی بهونه گیرم...ولی الان فقط به همین احتیاج دارم....

لطف می کنی...؟

 

 

*من یه دختر کوچولوی جیغ جیغوی بهونه گیرم...می دونم...ممنونم که منو همونجوری که هستم قبول می کنی و نگران حالمی...ممنون...خوب می شم...خودت می دونی...

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 15:6 توسط روح سرکش |

 

جنگ بین خوشحال بودن و ناراحت بودن من

مثل

جنگ بین خیر و شره!

تمومی نداره!

آخرش ولی باید خیر برنده بشه!

نوسانگر بی نظیری هستم!

الان پتانسیلشو دارم که کلیه ی دوستامو از دست بدم با این اخلاق!

آره و اینا!

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 23:38 توسط روح سرکش

تو جادوگر مرموز قبیله ای که حرف هاش مختصرند و سرشار از استعاره...حرف هایی که مدام توی ذهنت تکرار می شوند و هربار تازه اند و هربار باید از نو کشفشان کنی،همه ی سادگی شان را...و من زن قصه گویی که کنار آتش داستان هام را می سرایم...بلند و پر از تصویر...خب کمی هم نقاشم به هرحال.نیست؟...دور آتش نشسته ایم،من و همه ی آن هایی که عاشق سحر افسانه هستند،و برایشان افسانه های دنیام را می گویم و چشم هام برق می زنند و صدام می لرزد...می دانم...و کمی دورتر،آن جا که آتش روشنش نمی کند،تو هستی.نشسته ای،جمع در خودت،آرام.و نمی دانم به چه فکر می کنی،اما می دانم گاهی نگاهم می کنی...و این را بی نهایت دوست دارم...قصه هام را می سرایم و شادیم را پر می دهم طرف چشم های مشتاق و شگفت زده و گاه براق...دوستشان دارم همه را...همان طور که قصه هام را...روزی این ها هم افسانه هام خواهند شد...قصه ی شکارچی آواره ی غریبی را خواهم گفت که تویی...قصه ی دخترک عجیب،شاد و مهربان آزادی را خواهم گفت که منم...قصه ی پسرک تنهایی را خواهم گفت که گاهی،وحشت می کرد از عمق تنهاییش...قصه ی دخترک بی نظیری را می گویم که زیبایی را می رقصید روزها...قصه ی پسرک باهوشی را می گویم که شب ها عاشق تر بود...قصه ی خودم را می گویم...قصه ی تو را می گویم...مگر نه که همه ی این ها منم؟...مگر نه که همه ی این ها تویی؟...مگر نه که همه مان یک قصه ایم؟...من باید قصه بگویم...باید قصه هام را زندگی کنم...و گاهی استعاره های تو را صدا بزنم،تا بپرند وسط قصه هام،که افسانه ها بدون جادو می میرند...

و روزی،آخرین قصه ام،قصه ی دخترک عجیب تنهای عمیقی خواهد بود،که بی نهایت شاد بود و سرشار،و یک روز،زیر نگاه آواره ای که همراهی اش کرد،افسانه هاش را آغازید...

افسانه ها همیشه توی غروب های پاییز و زمستان نطفه می بندند و تا نیمه شب می بالند و بعد بی تابی می کنند که به دنیا بیایند...دوست دارم مادرشان باشم...وقتی به دنیا می آیند نور شاد  قشنگی روی دنیا می پاشند،که عمرش یک لحظه است...بعد می بوسمشان،در آغوش می گیرمشان برای اولین بار،و بدرقه شان می کنم...این بار آخریست که می بینمشان...و پر از لبخند می شوم باز...من مادرم و این چیزیست که دوستش می دارم...رسالت ادامه دادن زیبایی و جریان دادنش وسط زندگی...چیزی که خودش زندگیست!

 

*اون مرضی که توی پست قبل گفتم یعنی شما از یه چیز سنتی که توی ظرف مدرن سرو شده حظ وافری برده و شدید کیفور می مانید و این کیفور ماندن سبب شنگولی مفرط می گردد...می تونه هر چیزی باشه!دیگه اگه کسی نفهمید مشکل خودشه!

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 17:24 توسط روح سرکش |

 

 

 

!

 

 

 

*این مرضیست که من آن را دچار گردیده ام!دلپذیر مرضیست!اصلا تو مود توضیح دادنش نیستم که نیستم!همینه که هست!

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 16:5 توسط روح سرکش |