تبليغاتX
طرح های پراکنده

سبک می شم...توی چند متری هوا معلقم...و یه حباب کوچولو توی دلم بالا پایین می پره،همزمان با نفس کشیدنای من...و یه حس خنکی دلپذیر پوستمو قلقلک می ده...مثل اینه که خودم،شده م خیسی معلق روی چمن های یه دشت،یه روز صبح خیلی زود...می لغزم و می رم جلو...و هر چیزی رو که سر راهم لمس می کنم باهاش یکی می شم....و عمرم یه لحظه است...همون یه لحظه ای که مونده تا آفتاب کاملا در بیاد و من بخار بشم...قشنگ ترین زندگی ایه که می شه داشت...

تو سبکی...و رها...و زیبا...و یه حس خوب نامرئی می دی به همه ی اونایی که لمسشون می کنی...بعد هم به همون آرومی که اومده بودی محو می شی...

من همینم...و بعد،بخار که شدم،آروم میام بالا...از روی صورتت رد می شم...آخرین نوازشمو بهت هدیه می کنم...و اون بالا...با ابر عزیزم عشقبازی می کنم که از این پایین،شکل صورت تو رو داشت...و چند لحظه بعد اونم محو می شه...با هم محو می شیم...و می ریم...می ریم...می ریم...

 

*گاهی دلم می خواد دختر بدی باشم...اصلا کی گفته اگه این کارا رو بکنم دختر بدیم؟...فقط مساله اینه که این کارا اونایی نیستن که بقیه می پسندن...

بقیه...بقیه...بقیه...عجب کلمه ی گندیه!...من اینجوری خوشم....به بقیه چه ربطی داره...از اسیر شدن بیزارم...از محدودیت...از مصلحت اندیشی...باید فضا داشته باشم واسه ورجه وورجه...واسه نفس کشیدن...واسه مزه مزه کردن همه چیز.....و حتی،آزادی واسه انتخاب کردن سرسپردن...واسه تن دادن...واسه تسلیم بودن...

بزرگ ترین ترسم اینه که یه روز اسیر باشم...مجبور باشم به تسلیم شدن...از روی مصلحت اندیشی...

من رام شدنی نیستم بزرگواران...اینقدر تلاش نکنین...تا وقتی نخوام رام هیچ کس نیستم...دوست دارم تا ابد تموم دشت های دنیامو بدوم...دوست دارم نفس بکشم...و فقط باید خودم بخوام،تا کسی بتونه همراه من بدوه،همراه من نفس بکشه....

مفهومه؟؟؟

*پا شید آقایون دانشمند،فیلسوف،روانشناس...آهای!همه تون!...پاشید...اگر تا ابد هم فرصت داشته باشید نمی تونید بشناسید این همه رو ...این همه آدم...این همه دنیا...این همه زیبایی...

بیاین دست همو بگیریم...دور آتیش برقصیم...فقط تا صبح فرصت داریم......

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 14:58 توسط روح سرکش |

 

سر کلاس فارسی عمومی..آخر کلاس،گوشه ی گوشه،نشسته م دارم کتاب می خونم...اگه این همکلاسی عزیز بذاره...

فرزانه:"چی داری می خونی؟"

بدون اینکه سرمو بلند کنم کتابو یه خرده بالا می گیرم طوری که بشه اسمشو خوند به سختی می خونه:"داستان ساکسیفونیستی که دوست دختری در فرانکفورت داشت" بعد می گه:"جالبه داستانش؟"

من:"هومممم...هان؟...آره..تا اینجا که بد نیست...هنوز تمومش نکرده م می بینی که!..."

چند لحظه ساکت می شه و باز می پرسه:"قضیه ش  چیه؟"

دیگه حوصله م سر رفته...نمی ذاره راحت غرق بشم تو فضای کتاب.. :"اگه بذاری بخونم قول شرف می دم واست تعریف کنم!"

ساکتش کردم بالاخره...با خیال راحت فرو می رم توی صندلی نه چندان راحت و نمایشنامه رو ادامه می دم...

صفحه های آخر هم تموم می شه...کتابو می بندم سرمو تکیه می دم به دیوار و با چشمای بسته خیال می کنم آدم همیشه یه تیکه از خودشو توی کتابا و توی فیلما پیدا می کنه......صدای حرف زدنشون اومده پایین...چندتا صندلی اونطرف تر پسرا نشسته ن آخه...کرم فضولیم داره شدید وول می زنه....چشمامو باز می کنم،صاف می شینم و فرزانه رو صدا می زنم:

"چی دارین پچ پچ می کنین شما دوتا؟"

فرزانه... صداش هنوز پایینه... :"هیچی ازش پرسیدم راسته که دخترای تهرونی بیشترشون دختر نیستن؟.."

دارم از تعجب شاخ در میارم!به سپیده نگاه می کنم...خیال می کنه منم منتظر جواب این سوالم،می گه:

"آره..بیشتر دوستای من که نبودن...دیگه زیاد واسه پسرا مهم نیست آخه.."

فرزانه می گه:"لابد واسه پسرای تهرونی مهم نیست...اینجا که مهمه...به نظر من که نباید این کارو بکنن..."

هنوزم دارم شاخ در میارم!به سختی می گم:

"فکر نکنم زندگی هر کس به بقیه ربطی داشته باشه..."

و همچنان که در بهت و حیرت فرورفته می باشم توی کیفم دنبال یه کتاب دیگه می گردم...

 

 

*اینجا دارقوز آباد سفلی نیست!...اصفهانه!...

*مساله داشتن یا نداشتن اون یه تیکه گوشت نیست(به قول خاله جوجو!)...مساله اینه که اصولا عادت نداریم توی کار بقیه فضولی نکنیم...و دوست داریم قضاوت کنیم و هر چیزی و هر کسی که با اصول ما هماهنگی نداره رو محکوم کنیم...می تونیم فقط ناظر باشیم و راه خودمونو بریم...

*به نظر شما ها هم اینطور نیست؟...وقتی فیلمی می بینیم یا کتابی می خونیم دنبال خودمون می گردیم توی اونا...دنبال خودمون از یه زاویه ی دیگه شاید...می خوایم بیشتر و بیشتر خودمونو بشناسیم...خودمونو پیدا کنیم از لابه لای نوشته ها و تصاویر....

*سرشارم....سرشار سرشار....

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 10:58 توسط روح سرکش |

قربون صدقه م می ره تا خوشحال بشم.....احساس می کنم داره ادا میاد...

سرم داد می زنه که به خودم بیام.....بغض می کنم....

سکوت می کنه تا آروم بشم.....حرصم درمیاد....

ازم می پرسه چه مرگمه.....جواب سربالا می دم...

اینا دقیقا نشونه های یه آدم کاملا بدقلقه!.....شماها که نیستین؟.....

 

*اعصابم خورده...به زمین و زمان بد و بیراه می گم...از همه چی بهونه می گیرم...سر همه داد می زنم...دلیلشم نمی دونم...البته به جز دلایل فیزیولوژیکی مزخرفی که داره و این دل درد کوفتی...خوب که نگاه می کنم..می بینم گاهی فقط دنبال بهونه می گردم که بشینم یه گوشه ای و غصه بخورم...بشینم همه چی رو پتک کنم بکوبونم توی سر خودم...یا خودمو غرق کنم توی تصاویر...یا به حرفای بقیه،نگاهاشون و رفتاراشون فکر کنم و بعد بشینم پای محاکمه...اگه بیشتر دپرس باشم محاکمه ی خودم و اگه عصبی باشم بقیه...و تازه توی محاکمه ی بقیه هم باز آخر سر خودم محکوم می شم و حسم و دلم که به حرفش گوش داده م...وقتی خودمو توی گوشه ی خودم حبس می کنم نتیجه ش این می شه...و وقتی یادم می ره زندگی کنم........این حرفتو خیلی خوب فهمیدم...آدم اگه زندگی کنه،واقعا،با تمام وجود،لحظه به لحظه شو ببلعه...همیشه شاده...یه شادی عمیق از ته دل...و موندگار...به عمق تنهاییش.....اون موقع دیگه هیچ وقت دنبال بهونه نمی گرده که حال خودشو خراب کنه...چون این هدر دادن زندگیه...کشتن زمان و لحظه هاس...که هرکدوم یه زندگی کاملن...و هدر دادن یه عالمه انرژی.....

دارم مهارت پیدا می کنم....توی زندگی کردن....تمرین چیز خوبیه....تمرین زندگی کردن...بی نهایت هم لذت بخشه.....دنیا اون روبه رو آغوششو واسه من باز کرده...

 

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 17:42 توسط روح سرکش |

 

من باز سگ شده م!...یکی بیاد جمعم کنه....مراقب پاچه هاتون باشین بی زحمت!

 

*ری ست کماکان ادامه داره!....

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 16:32 توسط روح سرکش |

 

 

دارم خودمو ری ست می کنم

برمی گردم

حتما!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 13:2 توسط روح سرکش |