تبليغاتX
طرح های پراکنده

نگاه های پسر را پشت سرم حس می کنم...که آرام...که محتاط...که شاید با شرمی....و چشم هایی که اماده ی فرارند،به من دوخته شده اند...و لبخندی از رضایت،آرامش و شادی کوچکی که دلت را قلقلک می دهد،رضایت از اینکه دوست داشتنی ای هست....نگاه های محتاطی که آماده اند،برای فرار،از چشم ها ی وحشی من..و نگاه های رام نشدنی ام...و لبخند های آزادم...بر نمی گردم...و به این فکر می کنم،که چشم هایم رام تو اند،وقتی نگاه های وحشی ات را سراغشان می فرستی....که با هم می دوند،نگاه های وحشی مان،توی دشت قصه ای که من ملکه اش هستم..بر نمی گردم و پسرک را با ترسش تنها می گذارم و شاید لذت کوچکی که خیالش می شود من نمی بینمش...و باز خیالم پر می کشد سوی تو.و دست هایت که دوست دارم الان اینجا باشند،و بیایی،و من خودم را به حواس پرتی بزنم،و تو از پشت حلقه شان کنی دور تنم،و من غرق بشوم در آرامش بودنت،که اهلیم کرده ای،و آزادتر از همیشه ام...صدای پای پسر را نمی شنوم،و می دانم ایستاده و دل خوش به بی حواسی من است،و پاک یادش رفته که باید مثلا،نقاشی هایی را که برای دیدنشان آمده ایم تماشا کند،در چند قدمی پشت سر من،نگاهش را می دواند آن جا که منم،که مدتیست،شاید مدید،که زل زده ام به رنگ های بوم،و خیالم پر می کشد سوی تو،و گرمای دستانت که دور تنم حلقه شان کرده ای،مستم کرده است،و نفس هایت که پشت گردنم حس می کنم،نفس های وحشی ای که بی نهایت دوستشان می دارم،که وحشی همیشگی مرا اهلی کرده اند،و آزاد...لبخند می زنم و سرم را تکیه می دهم به سینه ی محکمت و تو محکم تر می کنی حلقه ی دستانت را....پسر نزدیک می آید و هنوز گرم آغوش توام که بر می گردم به طرفش،و نگاه مست وحشی ام که خیالش را می رماند،خیال محتاط ترسویی که وحشی نیست....و چقدر که بی زارم از مردی که ضعیف است و تحسینش،که دائم حواله ام می کند و کیف نمی کنم...و خطابش،که محتاطانه و وقتی که چشم هایم نیست می گویدش،که دوستش ندارم...و باز خیالم که پر می کشد سوی تو و خطاب هایت،که دیوانه ام می کنند... لب هایت که سیرابم می کنند،وقتی وحشی و داغند،و وقتی که بی اجازه نزدیک می آیی و می بوسی ام،که مست می شوم و چشم هایم لابد خمار،که گستاختر می شوی باز و بوسه هایت داغ تر می شوند و طولانی تر ..و باز و باز و باز...خیالم پر می کشد سوی تو که مدام لحظه هایم شده ای...که خود من شده ای و باز و باز و باز که خودم را رها می کنم میان دست هایت و لبهایت که داغند...و باز...و باز...و باز...

 

*...چقدر جفتک می انداختم!...یادته؟....

*ممنونم که از شر ترسم خلاصم کردی...حس می کنم آزاد آزادم....آزاد......اهلی ام کرده ای گمانم...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 23:18 توسط روح سرکش |

"کدامت را آرزوست؟

معشوقه ی تا بی نهایت تنها،

و مست...

که می رقصد با موسیقی زیباییش.....

یا

مادر مهربان خانه ی گرم،

با سایه ی تعهد مردی،

تا همیشه که می گویند....

...

کدامت را آرزوست،

دخترک همیشه خندان آزاد؟"

...

می پرسند،

آن ها که می گویند....

همیشه.........

.....

....

...

..

.

 

 

*خوشحالم.....خوشحال خوشحال.....

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 13:53 توسط روح سرکش |

ما رفقایمان را دوست داریم...بیش تر از آن دوست داریم خوشحالشان کنیم...برای آنکه رفیقمان را خوشحال کنیم کارهای زیادی می کنیم...گاهی برای رفیقمان چیزی می خریم،که مطمئنیم دوست دارد...گاهی گلی...گاهی عکسی به رفیقمان هدیه می دهیم...گاهی یک نگاه...گاهی شعری برایش می گوییم...گاهی لبخندمان را تمامی هدیه ی رفیقمان می کنیم...گاهی دست هایمان را...و گاهی فقط هستیم...حضورمان برای رفیق هدیه ی بزرگیست.......

گاهی هم،رفیقمان را نزدیک تر می آوریم و برایش قصه ای می گوییم،قصه ای از گذشته ی شخصی مان...برشی که شاید از تاثیرگذارترین ها باشد،برایش قصه مان را می گوییم و شادش می کنیم...شاد....

 

 

*تو همه ی این کارها را برایم کردی...و می دانی که شادم کردی...شاد شاد...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 18:8 توسط روح سرکش |

 صبح های بهار و اوایل تابستان را بسیار دوست دارم...هوایی را که هنوز غیر قابل تحمل نشده است و آفتاب مهربانی که می تابد...حس رخوت دوست داشتنی ای به من می دهد...صبح ها که بیدار می شوم...نه بیدار بیدار...حالت نیمه خوابی را می گویم که چشم هایت را با لجبازی باز نمی کنی،مگر خواب شیرینی که دیده ای کش بیاید و کش بیاید تا خود روز...و با آن یکی شود...این موقع،آفتاب،به پایم می تابد...مثل نوازش مهربان و  ملایمی که بیدارت نمی کند،مستی خوابت را بیشتر می کند...مثل نگاه عاشقانه ای که می بینی اش،با چشم های بسته...و لحظه ای که چشم باز می کنی،تمام شده است...بی نهایت دوست دارم این تابش صبحگاهی را روی پوستم حس کنم...در ذهنم این تابش های مهربان مثل ریزش تعداد زیادی گوی کوچک نورانیست روی پوستم،گوی های کوچکی که غشای نازکی دارند که لحظه ای بعد از تماس با پوستم پاره می شوند و نور داخلشان روی پوستم جریان پیدا می کند...مایعی طلایی رنگ و شفاف...و این تصویر حس خنکی دلپذیری هم همراه دارد...و همیشه این خلسه ی کوچک،چند دقیقه ای بیشتر طول نمی کشد...روز،روز است...و دورها آواییست....و حرکت مکمل این حس خوب است....صبح های بی نظیری دارم،با یک لیوان نور،روز خیلی قشنگی شروع می شود...

 

 

*خوبم...می دانی که هستم...می دانم که می دانی...اما می گویم...خوبم...با تو...با حضورت،در تک تک سلول هایم...

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 22:58 توسط روح سرکش |