تبليغاتX
طرح های پراکنده
بعد از امتحان خوشحال و شاد و خندان میای خونه،می پری تو نت،می رسی به اینجا:

A Man Called Old Fashion

هیچی نمی گم برید ببینید!من که خیلی خوش گذشت بهم!

 

 

 

*طی یک اقدام انقلابی تصمیم دارم روزمره هامو،لحظه لحظه بنویسم!مشق نوشتن! و اصولا تصمیمای انقلابی من هیچ وقت عملی نمی شن!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 10:31 توسط روح سرکش |

خسته از کلاس میای خونه...

من:ممممم....توت!

مامانی:نخوریا...نشستمشون!

من:باشه....ممممم...

توت که شستن نمی خواد!

..............

مامانی:(با تعجب)....خوردی همه شو؟!...اونم نشسته؟!....

من:چیزی نبود که!...یه سبد کوچولو....ممممم....

مامانی متعجب می ذاری می ره....

و آن گاه چنین ندا آمد:

"و ای دختر همانا ما اسهال را بر تو نازل کردیم،تا نشانه ای باشد برای آنان که می اندیشند تا بدانند میوه نخور نشسته...رویش مگس نشسته!"*

 

*تازه فرداش هم تحویل داشته باشی!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 18:32 توسط روح سرکش |

عادت خیلی بدی دارم که توی رابطه هام اصرار دارم طرف مقابلو بشناسم،اصرار دارم همه ی رفتاراشو تجزیه تحلیل کنم و با این تجزیه تحلیلا به یه نتیجه و شاید تصویر کلی از شخصیتش برسم...یه جوری انگار که رابطه ی من بستگی به این شناخت داره...و گاهی زیادی به این شناخت تکیه می کنم،که باعث می شه کل رابطه م رو زیر سوال ببرم،به خاطر اینکه اون تصویری که بهش رسیده م،به عنوان شناخت،جالب نیست...در صورتی که مطلقا من نمی تونم به این تصویر برسم،چون اصلا وجود نداره،نمی تونه وجود داشته باشه برای من...من این شناخت رو از رفتار طرف مقابل با خودم و نظرات دیگران راجع به اون پیدا می کنم،که هیچ کدوم معتبر نیستن.اولی به خاطر اینکه من فقط اون وجهی رو می بینم که اون می خواد ببینم،و مسلما این یه تصویر کلی نیست و دومی هم به خاطر اینکه زاویه دید دیگران توی رابطه ی من کاملا بی اعتباره،مخصوصا که با قضاوت شخصی اونا هم همراه شده...یعنی در کل این تلاش مضحکه.و مخرب...مخرب رابطه ای که من الان ازش لذت می برم.چون من با کنار هم گذاشتن یه سری قضاوت نامعتبر-کدوم قضاوت معتبره؟-می خوام یه نفرو بشناسم.و این هیچ موقع به نتیجه نمی رسه.و دیگه اینکه من اصلا حق یه همچین کاری رو ندارم.من یه نفرو قبول کرده م،به عنوان دوست،و رابطه ای دارم باهاش..آغاز این رابطه و چیزی که باعث شده من اونو بپذیرم،و بهش اجازه بدم بیاد نزدیک،تصویری بوده که خودش بهم داده.من باید به اون و همین طور بیشتر،به تشخیص خودم و حسم احترام بذارم و بپذیرمش.همون طوری که می بینمش...مگه غیر از اینه که درک من از همه ی چیزی که به عنوان دنیا می شناسم همونیه که می بینم؟...

و وقتی اینو یاد بگیرم،پذیرفتنو،چیزی رو که واقعا بهش احتیاج داریم،اون وقته که شاد خواهم بود...این پذیرفتن به معنای صرف انفعال نیست...پذیرفتن و دوست داشتن چیزیه که از فیلتر حس ادم گذشته...چیزی که تونسته چند قدم بهت نزدیک بشه...که اون هماهنگی حداقل رو با روحت داشته...

خیلی طول کشید تا اینو کاملا درک کردم...خیلی اذیت شدم...و شاید یه دنیا لحظه ی شیرینو به عنوان بهاش دادم...ولی می ارزید...به حس اطمینانی که الان دارم...اطمینان از اینکه می تونم همه ی لحظه هامو با تمام وجود ببلعم...و حسشون کنم...جریان پیدا کردنشونو...و حس خوبی که به ادم می دن...

 

*اینو بازم مدیون توام...خدای خیلی مهربونی دارم که تو رو سر راه من گذاشته...بالیدنو با تو حس می کنم.....و ادامه پیدا کردنو....ادامه پیدا کردنتو،حتی اگه نباشی....چون همیشه هستی....چون با من نفس می کشی...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 0:25 توسط روح سرکش |

خیلی وقتا،توی دوستی هام،بعد از یه مدت تبدیل می شم به یه گوش امن،یه دست مهربون،یه شونه محکم...یکی که بهش اعتماد می کنن و احساساتشونو بهش می گن،به خاطر اطمینان از اینکه،می فهمه حرفشونو...درک شدن خیلی موهبت خوبیه،مخصوصا اگر سریع باشه...بی واسطه...بدون هدر دادن یه عالمه کلمه...نمی دونم چی توی صورتم این حسو القا می کنه،شاید لبخندم یا شاید نگاه های مستقیمم...به هر حال این نقشو دوست دارم...بهت کمک می کنه بدون واسطه دوست داشته باشی،بدون هیچ انتظار خاصی...و بی نهایت لذت بخشه که آدمای دیگه،خودشون دستتو بگیرن ببرنت توی دنیاشون....

ولی گاهی،به شدت احساس تنهایی می کنی،احساس اینکه پس کی باید تو رو بفهمه؟....یه جورایی توی همه ی روابطت یه دیوار نامرئی به وجود میاد،که نمی ذاره هیچ کدوم از یه حدی جلوتر برن....

مدت ها بود این مشکلو داشتم....ولی دیگه نه.....حس شادی بی نظیریه!...

 

*"...فورا دیوار زبان میانشان بالا رفته بود.دیوار زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان حرف می زنند.آن وقت دیگر مطلقا حرف هم را نمی فهمند..."

                                                                                               "خداحافظ گری کوپر"

                                                                                                                                      رومن گاری

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 20:19 توسط روح سرکش |

همکلاسی:"این انگشترتو از میدون نقش جهان خریدی؟"

من:"...مممم...نمی دونم!...هدیه س..."

همکلاسی:"می دونی قیمتش چنده؟"

من:"هان؟...نه!..."

همکلاسی:"سه و پونصد!"

من:"خب؟!...هورا!..."

همکلاسی:"گفتم بدونی!"

من:"wow!...دونستم!"

 

*ببین دوست خوب!اونو از دوست پسرم کادو نگرفته بودم که تو احساس کردی شخصیتشو ترکوندی با گفتن قیمتش! و از هر کسی هم که کادو گرفته بودم،مهم نبود به هر حال...من اگه یه بسته آدامس خرسی هم کادو بگیرم کلی ذوق می کنم!

*چرا بعضی از دخترا اینجورین؟!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 18:5 توسط روح سرکش |

 

دختر بودن...

دختر بودن...

دختر بودن...

عجب مکافاتی داره!

 

 

*ولی اگه دختر باشی همیشه شانس این هست که ملکه بشی!

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 18:15 توسط روح سرکش |

داشتم بهت فکر می کردم...خیلی زیاد...و خیال می کردم که تو چی؟ تو هم داری بهم فکر می کنی؟....و بعد...جوابمو گرفتم....خیلی ممنونم ازت...بی نهایت خوشحال شدم....شبمو ساختی...

 

 

*تولدت مبارک!

+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 23:45 توسط روح سرکش |

 

فقط به این دلیل هشت تا هشت تا بلیط اتوبوس می خرم که قصه های پشتشون تکراری نباشه و بخونمشون!

مثلا:

"یک شهروند خوب یعنی داشتن مسئولیت فردی در امور اخلاقی و زندگی اجتماعی"

به شدت دلم می خواد با کسی که اینارو می نویسه حرف بزنم،که بهم یاد بده چطوری می شه با یه سری کلمه ی بی ربط یه جمله ی قلنبه سلمبه سرهم کرد که هیشکی هم نفهمه یعنی چی!

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 1:5 توسط روح سرکش |

هیچی واسه من هیجان انگیز تر از روابطم نیست...شاید بشه گفت هیجان انگیزتر از آدما...هیچی بیشتر از اینکه با آدمای جدید آشنا بشم بهم انرژی نمی ده...دوست دارم دور و برم پر از آدمای جدید باشه،دنیاهای جدید،دنیاهایی که کشفشون کنم،از کنارشون بگذرم،یا شاید روشون تاثیر بذارم،یا گاهی،دستشونو بگیرم و با هم بریم جلو...وقتایی رو دوست دارم که یهو،وقتی دلم گرفته،وقتی قدر زندگیمو نمی دونم،یه نور،از طرف یکی از همون دنیاها چشمک بزنه واسم،درست وقتی انتظارشو ندارم...توی این لحظه ها از همیشه عاشق ترم و احساس می کنم تموم دنیا توی بغلم جا می گیره...احساس می کنم که هستم،فقط و فقط برای دوست داشتن،بی هیچ انتظاری،فقط دوست داشتن...

می خواستم از روزهای سیاه بنویسم،و روزهای سفید..ولی الان،می بینم هیچ روز سیاهی وجود نداره،یا سفید...فقط روزهایی وجود داره برای دوست داشتن،برای بهتر بودن،برای بودن،وقتی بودن دقیقا همینه...روز سیاه روزیه که شاید،لبخندتو به کسی هدیه ندادی...یا لبخند کسی رو جواب ندادی...روزی که کمتر از اونی که می تونستی مهربون بودی،وقتی ساخته شدی برای مهربون بودن،مهربونی کردن...و دست کسی رو نگرفتی،وقتی می تونستی،و توی دلت راهش ندادی...

هستیم،فقط برای محبت،برای بارور کردن همه ی اون چیزی که خدا بهمون داده،توی یه لحظه،لحظه ای که به کوتاهی یه نگاهه...

 

*اینو مدیون توام...تویی که می دونم اینجارو نمی خونی...و شدید وسوسه شدم که آدرسشو بهت بدم...با اینکه قراره آدمای نزدیک اینجا نیان...خواستم بدونی بی نهایت خوشحالم کردی...فعلا نخواهی اینارو خوند...ولی کی می دونه...فردا روز دیگریست...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 19:49 توسط روح سرکش |