"نوشت و نوشت و نوشت،خط زد و خط زد و خط زد،و بعد پاره کرد...دوباره یک کاغذ سفید دیگر....نوشت و نوشت و نوشت،خط زد و خط زد و خط زد،و بعد پاره کرد...دوباره یک کاغذ سفید دیگر...همین که مداد را روی کاغذ گذاشت،احساس کرد پاره می شود....."
*حکایت ماست....
خواستم ننویسم...دلم تنگ شد...عجیب اعتیاد آور است اینجا...و نوشتن...روزگاری،روزگار جوانی!،دفتر خاطرات که پر می کردم همیشه به کسی فکر می کردم که شاید روزی بخواندشان،و سرشار می شدم از حسی خوب...آرزوی محالی بود،برای منی که مرزهای شخصیم را بی نهایت حفاظت می کردم...و هرچند وقت یک بار،همه ی دستنوشته هایم را ریز ریز به سطل آشغال حواله می کردم...ولی باز هم،دوست داشتم غریبه ای،کسی که دور است،کسی که در روزمرگی هایم شریک نیست،نوشته هایم را بخواند،دوست داشتم به آن غریبه ی نادیده اجازه بدهم گوشه هایی از انعکاس روحم را دید بزند...میل غریبی بود...هنوز هم هست...آنقدر که اینجا،آینه ای گذاشته ام تا غریبه های نادیده ای،گوشه هایی از روحم را دید بزنند...غریبه های نادیده ای که گاه،خیلی برایم عزیزند....
اینجا،دفتر خاطراتم نخواهد بود...ولی بدون شک،وقتی نشسته ای و روحم را تماشا می کنی،ذره ای از روزمرگی هایم را هم می بینی،بستر روحم اند به هر حال!...